یک روز بهاری، توی یک جنگلی که خیلی هم پر درخت بود

هم خیلی بزرگ بود و درخت ها با فاصله از هم، ولی در کنار

هم، یک جنگل خیلی سبز و قشنگ رو درست کرده بودند.

دو بچه بازیگوش قصه ما، مست از بوی علف های سبز و

تازه، گرم از تابش آفتاب، از این سو به آن

سو می رفتند. هرکدام پشت درختی پنهان می شدند و

سعی می‌کردند هرجور که شده دستانشان را به دور

درخت حلقه کنند، هر از گاهی با صدای مامان، که نامشان را

می خواند، به “بله ای” اکتفا می‌کردند و فریاد می زدند: اینجائیم.

تا روبراه شدن بساط غذا و سفره، دُرسا و دانیال سی چهل تا

درخت را دور زده بودند، به درختی رسیدند که توی تنه ی آن یک سوراخ

خیلی بزرگ داشت. هر دو متفکرانه، به سوراخ

نگاه می‌کردند. دانیال دوروبر خود را نگاه کرد و تکه چوبی

برداشت، احساس می‌کرد از تنه درخت صدایی بگوش میرسد.

انگار حسی شبیه ترس باعث شده بود، چشمان درشتش درشت تر

به نظر بیاید، به درسا نگاهی کرد و دوباره در سکوت عمیق جنگل گوشش را به

تنه درخت چسباند و مطمئن شد. صدا از همین جاست. پس

دست‌به‌کار شد و با فرو کردن چوب به درون سوراخ

قصد داشت از محتویات آن باخبر شود

برای همین چند بار تکه چوب خود را به درون غاری

که تصور می‌کرد فرو داد و هربار چوبش به توده نرمی

برخورد می‌کرد، ولی صدائی در نمی آمد.

با صدای مادرش که

از آن‌ها میخواست: بیائید دستهایتان را بشورید،غذا حاضر

است ، به خود آمد، ولی دوباره غرق دنیای اکتشافات شد. انگار مدت بیشتری گذشت که

هردو یکباره پدرشان را بالای سر خودشان دید که با عصبانیت می‌گفت:

_چرا هرچه صدایتان می‌زنیم، جواب نمی‌دید؟ نمی گید ما نگران میشیم؟

درسا و دانیال  تازه فهمیدند این‌قدر کشف غار برایشان

جالب بوده که صدای مادر و پدر  را نشنیدند.

پدر با تعجب  به هردوی آن‌ها که گویی ترسیده بودند، نگاهی انداخت و گفت

_میتونم بپرسم چی شده؟

دانیال که از درسا بزرگ‌تر بود گفت: هیچی، همین‌جوری

می‌خواستیم خاک‌های دور این درخت را زیرورو کنیم، همین.

پدرش گفت:

_  شما این‌قدر سرگرم بودید که صدایمن و مامان را نشنیدید.

درسا که انگار ترسیده بود،خودش را گردن بابا آویخت، طوری که دستانش

که سرد شده بود خیلی زود گرم شد و رو به پدرش گفت:

_ میشه بریم پیش مامان ؟آخه من خیلی گرسنه‌ام.

دانیال هم که پدر تلاش می‌کرد چوب‌دستی را به زمین بیندازد و

همراه آن‌ها برود، با دودلی ضمن آنکه دوست نداشت و نمی‌خواست

ادامه غارنوردی چوبکی را ادامه ندهد، همراه پدر رفت.

بچه‌ها از دور که مامانشان را دیدند، احساس امنیت و آرامش کردند.

درسا را پدر زمین گذاشت و با دانیال پیش به‌سوی مامان شتابان رفتند.

با فریاد مامان که می‌گفت:

اول دست‌ها و اول دست‌ها را بشورید بدوئید

به خود آمدند و بعد از شستن دست هایشان سر سفره‌ی غذا

نشستند. درسا و دانیال یک حال

تازه داشتند، انگاری از یک سفر آمده بودند،

می‌خواستند غذا را سریع بخورند و دنباله مأموریتشان را

ادامه دهند.

سر سفره پدر داشت از خوبی هوا و آسمان آبی و صاف

می‌گفت،از اینکه زمین، مادر همه‌ی ما انسان‌هاست، او می‌گفت:

_سرخپوست‌ها میگن توی فصل بهار روی زمین زیاد بدو

نکنید زمین باردار است هرروز بارور می‌شود و صبحدم نوزادی

متولد می‌شود که خیلی زود بلند می‌شود و راه می افتد.

بچه‌ها فقط گوش می‌دادند انگار  فقط “صدای” پدر را می‌شنیدند

نه” صحبت‌هایش” را.

مادرشان گفت:

_ بچه‌ها چرا ساکتید؟

چیزی توی جنگل حواس شمارا پرت کرده؟

انگار مادر از سکوت دانیال چیزهایی خوانده بود، می‌دانست پسرش بسیار

بازیگوش و جست‌وجوگر است.

دانیال و درسا به هم نگاه کردند

مادرشان گفت:

_ بچه‌ها حتماً گنج پیدا کردید؟ نه؟

ما هم که بچه بودیم، هر وقت به باغ یا جنگل می‌رفتیم،

هرچه قصه مادر و مادربزرگ برامون گفته بود انگار توی باغ واقعی می شد.

برای همین به گوشه‌کنارهای باغ دائی ملک

سر می‌زدیم و  هر حفره‌ای برامون انگار

ته اش یک گنج بود تا اینکه بعدها که بزرگ شدیم توی همون باغ از سر تا پائین باغ

و می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. دیگِ بیشتر بالای درخت‌ها

را نگاه می‌کردیم و میوه‌ها و محصولات باغ. دیگِ

با زمین و سوراخ‌های کوچیک و بزرگش کار نداشتیم.

یک‌دفعه دانیال گفت:

_ ولی مامان، ما واقعاً یک سوراخ

خیلی بزرگ توی تنه‌ی درخت پیدا کردیم می تونیم

بهتون نشون بدیم پدر گفت آفرین به پسر

و دختر من پس کمک کنیم وسایل را جمع کنیم

تا ماما هم بیشتر از این خسته نشه من

هم با شما می آیم تا به جستجو ادامه بدیم بچه‌ها

خوشحال از همراهی پدر دست‌به‌کار شدند و تند تند

هر چیزی را که باید پشت ماشین قرار می‌دادند به‌سرعت

جابجا کردند و با پدر راهی شدند

بچه‌ها تند تندمی دویدند دوباره برگشتند

پشت سرشان را نگاه می‌کردند و فریاد

می‌زدند پدر تندتر و او که می‌دانست دنیای بچه‌ها

پر از رؤیا و کنجکاوی است خودش را به یاد

می‌آورد که همیشه پایان تلاشش چند عدد کرم

خواه حلقوی یا ساده بود که دنبال شیشه‌ای برای بردنشان

می‌گشت بچه‌ها نزدیک درخت شدند، دیدند پیرمردی

سفره‌ای پهن کرده و مشغول غذا خوردن است. آن‌ها با

تعجب گفتند: حالا چگونه به او بگوییم اینجا جای گنج ماست؟

نزدیک پیرمرد شدند، سلام کردند، پیرمرد با گشاده‌رویی

آن‌ها را به سفره کوچکش فراخواند، پدر به بچه‌ها رسید و دستی

بر شانه پیرمرد نهاد و به احوالپرسی مشغول شد. پیرمرد

سعی می‌کرد، آن‌ها را وادار کند، کنار سفره نان و پنیر او بنشیند،

پدر با تشکر و خسته نباشید به او فهماند که بچه‌ها تازه غذاخورده‌اند.

و گفت بچه ها، توی جنگل چیزی پیداکرده‌اند می‌خواهند آن را به من هم

نشان دهند، با هزار سختی از پیرمرد جدا شدند. بچه‌ها

دیگر نمی‌دویدن،  تعجب پدر برانگیخته شد .گفت:

_ آنهمه بدو بدو تان همین بود چی شد؟ پیداش کردید؟

یا آقا غوله اومده بردش؟

بچه‌ها برگشتند به پیرمرد

نگاه ‌انداختند او برایشان دست تکان داد.

پدر با زیرکی گفت: آهان، حالا فهمیدم، بیچاره

پیرمرد غول جنگل گنج شماست؟

دانیال گفت:

_ پدر اون به همون درختی تکیه داده

که ما اون حفره خیلی گود را توش پیدا کردیم.

پدر گفت:

_ خوب حالا میریم ازش می‌پرسیم یا

خواهش می‌کنیم او کنار برود تا ما گمشده‌مان را

بیابیم.

دوباره پیش پیرمرد برگشتند که داشت سفره نانش را

می‌تکاند، دوباره نشست، سفره‌اش را تا کرد، همین‌طور قالیچه

کهنه زیر پایش را، درون بقچه‌ای نهاد و گره زد. بچه‌ها با

کنجکاوی به دستان پرچروک او نگاه می‌کردند، میان بهت

بچه‌ها بقچه را درون حفره درخت جای داد و کیسه

توتون و چپقش را از دور گردنش باز کرد و نشست.

خونسرد و آرام چپق را از کیسه درآورد،

قدری توتون توی آن ریخت با قاشق کوچکی

توتون‌ها را جابه‌جا کرد و با کبریت شروع به گیراندن

آتش نمود، حرف نمی‌زد، بچه‌ها هم سکوت کرده بودند.

بعد دست پدر را گرفته و از او خواستند که نزد مادر

برگردند پدر نیم‌نگاهی به فرزندانش و نیمی دیگر به حفره انداخت

و با بچه‌ها نزد مادرشان برگشت او

دستی بر سر دانیال کشید و دخترکش را تنگ در آغوش

گرفت و نفس عمیقی بیرون داد و طوری که بچه‌ها نشنوند،

گفت:

_ یادش بخیر، باغ‌های خاطراتمان که همیشه سوراخ‌هایی

برای کنجکاوی داشت، یاد گنج‌های دست‌نیافتنی، یاد رؤیاهایمان بخیر.