خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 7-12 ساله / قصه چوپان دروغگو

قصه چوپان دروغگو

قصه چوپان دروغگو یه قصه قدیمی و خواندنی

روزی روزگاری پسرک چوپانی توی یه روستا زندگی می‌کرد.

اون هر روز صبح، گوسفندان مردم روستا رو از روستا به تپه‌های سرسبز و خرم نزدیک‌اش می‌برد تا گوسفندان علف‌های تازه بخورند. او تقریبا تمام روز را تنها بود.

یک روز حوصله او خیلی سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند.

ناگهان فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کار جالب و باحالی بکنه تا یه‌کم تفریح کرده باشه.

او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ اومده. آی مردم کمک‌ام کنید. گرگ اومده.

قصه چوپان دروغگو
قصه چوپان دروغگو

مردم روستا، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آن‌ها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند، ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند، پسرک را خندان دیدند، او می‌خندید و می‌گفت: من سر به سر شما گذاشتم. من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

از آن ماجرا مدتی گذشت؛

یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته‌ها فکر می‌کرد؛ به یاد آن خاطره خنده‌دارش افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.

 او بلند فریاد کشید:

گرگ گرگ گرگ اومده. آی مردم کمک. گرگ اومده!!!!!

مردم هراسان از خانه‌ها و مزرعه‌هایشان به سمت تپه دویدند؛ ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند، پسرک را در حالیکه می‌خندید دیدند.

مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و اون‌رو دعوا کردند. هر کسی چیزی گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه‌هایشان برگشتند.

از آن روز چند ماهی گذشت. یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن روستا آمد. وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید، به طرف گله آمد و گوسفندان را یکی یکی با خودش برد.

گرگ آواز میخوند:

گرگم و گله میبرم

خلاصه پسرک هر چه فریاد می‌زد و کمک می‌خواست کسی برای کمک به اون نیومد.

پسرک داد زد:

گرگ گرگ مردم کمک کنید. گرگ . . .

ولی کسی برای کمک به اون نیومد.

مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می‌گویه و می‌خواهد آنها را اذیت کنه.

خلاصه اون روز آقا گرگه گوسفندان رو با خودش برد و چوپان تمام گوسفندان رو از دست داد.

اون‌روز چوپان نتیجه مهمی گرفت؛ فهمید اگه نیاز به کمک داشته باشه مردم به اون کمک می‌کنند به شرطی که بدونند اون راست می‌گه.

شعر چوپان دروغگو شبکه پویا

اتل متل توتوله بگم حسن کوچوله؟
تو کتابا نوشته: دروغگویی چه زشته!
اتل متل توتوله بگم حسن کوچوله؟
چوپانی بود دروغگو، دروغگو بود و هالو
از گُلِ راستگویی، نبرده بود بویی
هر روز این چوپونه، دروغگوی نمونه
نزدیکیای روستا کنار گوسفندها
داد می‌کشید چه دادی، چه دادی و فریادی:
«آهای آهای گرگه اومد! گرگه به گله‌ها زد!
مردم بیاین که دیر شد، چوپون ز غصه پیر شد
بّره رو نوش جون کرد، گوسفند رو نیمه‌جون کرد!»
مردم با داد و فریاد با سرعتی چنان باد
با همهمه با غوغا، وقتی می‌رفتن اونجا
نه از گرگه خبر بود، نه از جا پاش اثر بود!
اما یه روز اون گرگه، همون گرگه بزرگه
اومد به گله زد رفت! خوب اومد و چه بد رفت…
چوپونه هر چی داد زد، از ته دل فریاد زد،
اهالی اون روستا، بچه‌ها، مردها، زن‌ها
فقط به اون خندیدند، انگار صدا نشنیدند!
مردم یاری نکردند، با گرگ کاری نکردند
اتل متل توتوله دیدی حسن کوچوله؟
دروغگویی چه زشته، تو کتابا نوشته:
کسی که راستگو باشه جاش تو باغ بهشته

درباره article

حتما ببینید

داستان ماهی سیاه کوچولو

داستان ماهی سیاه کوچولو تقدیم به بچه های خوب ایران داستان ماهی سیاه کوچولو یکی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *