خانه / قصه بر اساس موضوع / داستان حیوانات / بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی در این مطلب قرار داده شده است.

در ابتدا متن اصلی حکایت طاووس و زاغ را قرار داده و سپس بازنویسی حکایت طاووس و زاغ را قرار می دهم.

حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یكدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: این موزه سرخ كه در پای توست، لایق اطلس زركش و دیبای منقّش من است. همانا كه آن وقت كه از شب تاریك عدم، به روز روشن وجود مى‌آمده‌ایم در پوشیدن موزه غلط كرده‌ایم. من موزه كیمخت سیاه تو را پوشیده‌ام و تو موزه ادیم سرخ مرا.

زاغ گفت: حال بر خلاف این است؛ اگر خطایی رفته است، در پوشش‌های دیگر رفته است. باقی خلعت‌های تو مناسب موزه من است؛ غالباً در آن خواب‌آلودگی، تو سر از گریبان من برزده‌ای و من سر از گریبان تو.

در آن نزدیكی كشَفَی سر به جیب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را مى‌شنود. سر برآورد كه: ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز! این مجادله‌های بی‌حاصل را بگذارید و از این مقاوله بلاطائل دست بدارید؛ خدای‌تعالی همه چیز را به یك كس نداده و زمام همه مرادات در كف یك كس ننهاده. هیچ‌كس نیست كه وی را خاصّه[ای] داده كه دیگران را نداده است و در وی خاصیتی نهاده كه در دیگران ننهاده، هر كس را به داده خود خُرسند باید بود و به یافته خُشنود.

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

در روزگاران قدیم در باغی پر از گل و بلبل که صدای دل نشین بلبلان همه را مست می کرد و نوای خوش آن ها بر روح و جان هر شنونده ای می نشست، طاووس و زاغی با هم روبرو شدند.

زمانی که یکدیگر را دیدند هر کدام از آن ها زیبایی های خود را و عیب دیگری را دید و هر کدام از آن ها غرق در هنر ها و عیب هایشان شدند.

در ابتدا طاووس به زاغ گفت : کفش های سرخ و زیبایی را که به پا کردی مال من است و تو مدت ها قبل در زمانی که من تازه خلقت شده بودم، آن ها را از من ربوده ای! و به جای کفش های سرخ زیبا، کفش های سیاه و زشت خودت را برای من به جا گذاشتی!

بلافاصله زاغ در جواب به طاووس گفت: این طور نیست! من کفش های تو را نزدیدم. دزد تویی که لباس زیبای من را که با کفش هایم بسیار هماهنگ است دزدیده ای! و در آن زمان که به دنیا می آمدیم و چشمانمان جایی را نمی دید تو بجای من قرار گرفتی و من بجای تو و اینگونه شد که تو زیبایی های من را برای خود برداشتی  و اکنون از من ایراد می گیری .

در آن حوالی لاک پشت دانایی بود که همزمان بحث و مجادله طاووس و زاغ را می دید و می شنید. زمانی که صحبت آن ها به پایان رسید لاک پشت رو به هر دو کرد و گفت: از گفتگوی باطل و بیهوده بپرهیزید؛ چرا که خداوند بزرگ و بلندمرتبه همه ویژگی ها و صفات خوب را فقط برای یک نفر قرار نداده است و هرکسی باید از سهم خود راضی باشد و خدا را به خاطر آن شکر کند.

درباره admin

حتما ببینید

قصه کودکانه جدید

سنجاب کوچولو و نی نی یک قصه کودکانه جدید

سنجاب کوچولو و نی نی یک قصه کودکانه جدید. یکی بود یکی نبود. در جنگل …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *