خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 4-6 ساله / داستان کلاغ و روباه از داستان های قدیمی و جذاب

داستان کلاغ و روباه از داستان های قدیمی و جذاب

داستان کلاغ و روباه . داستان کلاغ و روباه یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل سرسبز، کلاغی زندگی می کرد که عاشق پنیر بود. یک روز وقتی که کلاغ داشت توی آسمون پرواز می کرد، یک قالب پنیر دید. کلاغ که خیلی پنیر دوست داشت، اون قالب پنیر رو خیلی سریع با نوکش برداشت و پر زد و روی یک درخت نشست تا راحت پنیرش رو بخوره.

توی جنگل، یک روباه زندگی می کرد که خیلی وقت بود چیزی نخورده بود. روباه داشت توی جنگل قدم می زد به امید اینکه یک غذایی پیدا کنه. روباه نگاه به بالای سرش کرد و دید روی اون درخت یک کلاغ نشسته که داخل نوکش یک قالب پنیره. روباه خیلی خوشحال شد! چون یک غذای حسابی گیرش اومده بود. ولی روباه با خودش فکری کرد و گفت: من که نمی تونم برم بالای درخت و کلاغ رو بخورم! پس باید با یک روشی پنیر رو از کلاغ بگیرم.

همینطور که روباه داشت تو فکر بود، یک دفعه یک فکر بکری به ذهنش رسید! با خودش گفت: اگر برم و از کلاغ تعریف بکنم، حتما خوشش میاد و احساس غرور می کنه! بعدشم به می گم که اگر آوازت خوب بود، حتما بهترین پرنده جهان بودی! اونم مغرور میشه آواز می خونه و پنیر از نوکش میفته! بعد هم سریع قالب پنیر رو بر می دارم و می رم.

روباه هم نگاهی به کلاغ کرد و با چاپلوسی به اون گفت:

به به! چه بال و پر قشنگ و خوش رنگی داری! بال و پر هیچ پرنده ای توی دنیا به سیاهی بال و پر تو نیست!
چقدر سر و دُمِت قشنگه! چه پاخای زیبایی! ولی حیف که صدات خوب نیست. اگر صدای قشنگی داشتی، از همه پرندگان دنیا بهتر می شدی.

کلاغ که با تعریف های روباه مغرور شده بود، می خواست قارقار بکنه تا روباه متوجه بشه چقدر صداش قشنگه، ولی همین که نوکش رو باز کرد تا آواز بخونه، پنیر از منقارش افتاد روی زمین و روباه سریع اون رو برداشت و پا به فرار گذاشت.

کلاغ تازه فهمیده بود که روباه گولش زده بود ولی دیگه اصلا هیچی فایده ای نداشت.

داستان کلاغ و روباه

شعر زاغک و پنیر:

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی

روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی!
چه سری، چه دمی، عجب پایی

پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش آواز بودی و خوش خوان
نبُدی بهتر از تو در مرغان

زاغ می خواست قارقار کند
تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

درباره admin

حتما ببینید

داستان ماه و کلاه

ماه و کلاه داستان پسر کوچکی است که کلاهش بالای درختی گیر می کند و …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *