خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 4-6 ساله / قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان است.

قصه گربه ملوس درباره گربه ای ملوس و کوچولو هست که در جنگل تنها و سرگردانه.

در ادامه این گربه وارد منزل پیرمردی تنها میشه و زندگی اون رو عوض میکنه.

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها

یکی بود یکی نبود.

غیر از خدای مهربون نزدیک جنگل یه کلبه کوچولو بود که پیرمرد تنهایی به همراه مرغ و خروس هاش در اون زندگی می کرد.

این پیرمرد مهربون از صبح تا شب توی کلبه تنها بود و به غیر از دو تا از همسایه هاش با کسی ارتباطی نداشت.

یک روز یکی از همسایه ها که خانم مهربانی بود برای جمع کردن قارچ به جنگل رفت. همین طور که مشغول جمع کردن قارچ ها بود، یه گربه ملوس و کوچولو رو دید که لای بوته ها پنهان شده.

خانم مهربون دلش نیومد گربه رو توی جنگل تنها بزاره.

آخه گربه خیلی کوچولو بود و نمتونست به تنهایی از خودش مراقبت کنه.

به همین دلیل گربه کوچولو رو با خودش به خونه برد.

همین طور که داشت کارهای روزانه اش رو انجام می داد به خودش فکر کرد که خیلی خوب میشه این گربه ملوس رو به پیرمرد تنها بدم.

اینطوری پیرمرد هم از تنهایی بیرون میاد.

گربه رو برداشت و به کلبه پیرمرد رفت.

زمانی که پیرمرد گره رو دید مهر عجیبی از اون در دلش احساس کرد.

از اون روز به بعد گربه همدم و دوست پیرمرد شد.

یک شب قبل از خواب پیرمرد آرزو کرد که ای کاش گربه میتونست حرف بزنه!

با همین آرزو خوابید و صبح که از خواب بیدار شد صحنه عجیبی دید.

گربه شروع کرد به حرف زدن!

قصه گربه ملوس

پیرمرد اولش فکر کرد که داره خواب میبینه. اما متوجه شد که آرزوش به واقعیت تبدیل شده.

پیرمرد و گربه روزها رو با خوبی و خوشی می گذروندند.

گربه عاشق پنکیک بود و پیرمرد هر روز براش پنکیک درست می کرد.

قصه گربه ملوس

اما کم کم مشکلات جدیدی پیش آمد.

پیرمرد به غیر از گربه مرغ و خروس هم داشت و باید به اون ها هم رسیدگی می کرد.

اما  گربه دوست داشت که توجه و محبت پیرمرد فقط مال خودش باشه.

به همین دلیل نقشه بدی کشید.

اون به لونه مرغ و خروس ها رفت و به خروس خوش صدا که خیلی بهش حسادت می کرد گفت: پیرمرد گفته من از صدای تو خوشم نمیاد. بنابراین فقط دو بار در روز اجازه داری آواز بخونی!

خروس بیچاره که سال های زیادی با پیرمرد زندگی کرده بود، از این خبر تعجب کرد!

اون گفت: حالا که پیرمرد من رو دوست نداره بهتره از این جا برم.

اون از خونه پیرمرد رفت و متاسفانه اسیر دست آدم بدجنسی شد.

خانم مهربون همسایه که دید مرد بدجنسی خروس بیچاره رو گرفته تا اون رو بخوره، سریع به پیرمرد خبر داد.

پیرمرد تعجب کرد و گفت: خروس من برای چی باید از اینجا بره؟

گربه که دید جان خروس در خطره حقیقت رو به پیرمرد گفت.

پیرمرد هم سریع به سراغ مرد بدجنس رفت و خروسش رو پس گرفت.

بعد پیرمرد رو به گربه کرد و گفت: دوستی مثل پنکیک نیست که اگر ببخشیش تموم بشه. دوستی رو هر چقدر ببخشی بزرگ و بزرگ تر میشه.

دیگه از اون به بعد همه حیوانها و پیرمرد و گربه با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

درباره admin

حتما ببینید

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی در این مطلب قرار داده شده است. …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *