خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 7-12 ساله / بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک + شعر

بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک + شعر

بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک  . ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد!

در این پست با معنی، داستان و شعر ضرب المثل ” کلاغ و کبک ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

شعر کلاغ و کبک

زاغی از آنجا که فراغی گزید
رخت خود از باغ به راغی کشید

زنگ زدود آینهٔ باغ را
خال سیه گشت رخ راغ را

دید یکی عرصه به دامان کوه
عرضه‌ده مخزن پنهان کوه

سبزه و لاله چو لب مهوشان
داده ز فیروزه و لعلش نشان

نادره کبکی به جمال تمام
شاهد آن روضهٔ فیروزه‌فام

فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ
دوخته بر سدره سجاف دورنگ

تیهو و دراج بدو عشقباز
بر همه از گردن و سر سرفراز

پایچه‌ها برزده تا ساق پای
کرده ز چستی به سر کوه جای

بر سر هر سنگ زده قهقهه
پی سپرش هم ره و هم بیرهه

تیزرو و تیزدو و تیزگام
خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام

هم حرکاتش متناسب به هم
هم خطواتش متقارب به هم

زاغ چو دید آن ره و رفتار را
و آن روش و جنبش هموار را

با دلی از دور گرفتار او
رفت به شاگردی رفتار او

باز کشید از روش خویش پای
در پی او کرد به تقلید جای

بر قدم او قدمی می‌کشید
وز قلم او رقمی می‌کشید

در پی‌اش القصه در آن مرغزار
رفت براین قاعده روزی سه چار

عاقبت از خامی خود سوخته
رهروی کبک نیاموخته

کرد فرامش ره و رفتار خویش
ماند غرامت‌زده از کار خویش

شاعر : جامی
کلاغ و کبک

 

Related image

داستان کلاغ و کبک

در مرغزاری زیبا و سرسبز کبکی زندگی می‌کرد (کبک پرنده‌ای است که در میان پرندگان سبک راه رفتنش زبانزد است) که خیلی آرام و با طمأنینه قدم برمی‌داشت. این شکل قدم زدن کبک باعث شده بود حیوانات زیادی علاقه داشته باشند تا مثل کبک راه بروند به همین دلیل روی شاخه‌ای به انتظار می‌نشستند تا راه رفتن کبک را نگاه کنند.

از بین پرندگان علاقمند به راه رفتن کبک کلاغی هم بود که مدت‌ها با اشتیاق به راه رفتن کبک نگاه کرد تا اینکه یک روز با خود گفت: مگر من از کبکچی کم دارم؟ کبک منقار دارد که من هم دارم، کبک دو بال دارد که من هم دارم، از نظر قد و هیکل هم که ما به هم شبیه هستیم.

فقط رنگ پرهای ما فرق دارد که این تفاوت نقشی در راه رفتن ما نمی‌تواند داشته باشد، چرا من مثل کبک راه نروم؟ با این تصمیم کلاغ جوان از فردا به دم لانه‌ی کبک می‌رفت تا وقتی کبک از لانه خارج می‌شود راه رفتن او را به دقت زیر نظر بگیرد تا بتواند دقیقاً شبیه او راه برود. چند روزی که گذشت با خود گفت: اینقدر که فکر می‌کردم، کار سختی نبود. من هم می‌توانم به زیبایی کبک راه بروم.

یک روز کلاغ تصمیم گرفت از آن روز شکل کبک راه برود و این کار را هم کرد. کلاغ نادان با افتخار تمام سرش را بالا گرفت و به راه افتاد و از جلوی هر حیوانی که می‌گذشت، طعنه‌ای به او می‌گفتند. طوطی گفت: آهای، کلاغ! چه کار می‌کنی؟ چیزی شده؟ چرا اینطوری راه می‌روی؟ ولی کلاغ که از غرور کاذبش سرمست شده بود بدون کمترین توجهی به حرف‌های طوطی به راه رفتنش ادامه داد.
کلاغ خودش احساس می‌کرد که به خوبی نمی‌تواند راه برود و تعادلش را حفظ کند. ولی از اینکه می‌دید همه‌ی حیوانات متعجب شده‌اند و با انگشت او را به یکدیگر نشان می‌دهند و می‌خندند، لذت می‌برد. او فکر می‌کرد آنها از زیبایی راه رفتن یک کلاغ تعجب کرده‌اند.

Related image

کمی که جلوتر رفت جغد دانا که روی شاخه‌ای در حال چرت زدن بود، صدای خنده و قهقهه‌ی حیوانات و پرندگان را شنید. چشمانش را باز کرد او هم از دیدن کلاغی که سعی می‌کرد شبیه کبک راه برود خنده‌اش گرفت. کلاغ را صدا کرد و گفت: کلاغ! چه کار می‌کنی؟ بعد از یک عمر صاف راه رفتن و پرواز کردن، حالا می‌خواهی خودت را شبیه پرندگان دیگر بکنی. کلاغ که همزمان هم راه می‌رفت و هم حرف‌های جغد را گوش می‌کرد ناگهان پاهایش پیچ خورد و افتاد روی زمین صدای خنده‌ی دسته جمعی حیوانات بلند شد.

کلاغ خجالت‌زده شد و آمد خودش را جمع و جور کند و به سبک راه رفتن خودش به راهش ادامه دهد، که دید نمی‌تواند. کلاغ اینقدر این چند روزه دقت و تمرکز کرده بود که دقیقاً مثل کبک راه برود، حالا که زمین خورده و پایش درد گرفته بود، دیگر حتی قادر نبود مدل خودش هم راه برود. این بار حیوانات و پرندگانی که تا آن لحظه از روی توانایی عجیب کلاغ به او نگاه می‌کردند و می‌خندیدند، تعجب کردند که او دیگر نمی‌تواند به خوبی به سبک خودش راه برود که جغد دانا گفت: عجب کلاغ نادانی! آمدی راه رفتن کبک را یاد بگیری، راه رفتن خودت هم یادت رفت.

از آن به بعد، به کسی که صرفا ًتقلید می‌کند و ادای دیگران را درمی‌آورد و شیوه درست زندگی خودش را هم از یاد می‌برد، می‌گویند: ” مثل کلاغی شده که می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.

 

بازآفرینی ضرب المثل کلاغ و کبک

کبکي بود که خيلي زيبا راه می رفت. همه پرندگان، مجذوب زیبا راه رفتن او بودند. وقتی کبک از دور ديده ميشد، پرنده های ديگر دست از پرواز و جست و خيز بر می داشتند، روي شاخه‌ای می نشستند تا راه رفتن او را ببينند. در ميان همه پرندگانی که از راه رفتن کبک خوشش مي‌آمد، پرنده‌ای هم بود که فکرهای ديگری به سرش زده بود. اين پرنده کسی جز کلاغ نبود.

در ابتدا کلاغ هم مثل ساير پرنده‌ها، به راه رفتن کبک نگاه ميکرد و مثل همه لذت می برد. اما چند روزی که گذشت، کلاغ با خود گفت: ” مگر من چه چيزی از کبک کم دارم ؟ او دو تا بال دارد، من هم دارم. دو تا پا دارد و يک منقار، من هم دارم. قد و هيکل ما هم که کم و بيش به يک اندازه است. چرا من مثل کبک راه نروم ؟ “

اين فکرها باعث شد که کلاغ طور ديگر رفتار کند. او که می ديد توجه همه پرنده‌ها به کبک است، حسودیمی کرد و تصميم گرفت هر طور که شده نظر پرنده‌ها را به خودش جلب کند. با اين تصميم، نگاه کلاغ به کبک عوض شد.

او به جای اينکه مثل همه پرنده‌ها از راه رفتن کبک لذت ببرد، به راه رفتن کبک دقيق ميشد تا بفهمد او چطور راه ميرود که همه آن را دوست دارند.

کلاغ هر روز در گوشه‌ای سر راه کبک می نشست و سعی می کرد با نگاه به او، شيوه راه رفتنش را ياد بگيرد. بعد از آنکه کبک از کنار کلاغ می گذشت، کلاغ بلافاصله راه می افتاد و سعی ميکرد مثل کبک راه برود و راه رفتن او را تقليد کند. چند روز گذشت.

کلاغ بسیار تمرين کرده بود و فکر ميکرد که شيوه راه رفتن کبک را ياد گرفته است. يک روز که همه پرندگان منتظر آمدن کبک بودند، کلاغ از جایی که بود بيرون آمد و سعی کرد پيش چشم همه پرنده‌ها مثل کبک راه برود.

پرنده‌ها که تا آن وقت کلاغ را با آن حال و روز نديده بودند، کم مانده بود از تعجب شاخ درآورند. آنها نگاهی به يکديگر انداختند و شروع کردند به مسخره کردن کلاغ. کلاغ که منتظر تحسين پرندگان بود، با شنيدن حرفهای مسخره آميز پرنده‌ها و دوستانش دست و پايش را گم کرد و روی زمين افتاد.

  متلک گفتن پرنده‌ها شروع شد. يکی می گفت: ” کلاغ را ببين بعد از سالها پرواز، بلد نيست دو قدم راه برود. ” يکی ديگر ميگفت: ” کلاغ جان، نمی خواهد مثل کبک راه بروی!. بهتر است همان طور که قبلاً راه ميرفتی، راه بروی. ” اين حرف، کلاغ را هوشيار کرد. تصميم گرفت از راه رفتن مثل کبک دست بردارد و مثل گذشته راه برود. اما هر کاري کرد، نتوانست. انگار راه رفتن خودش را فراموش کرده بود.


از آن به بعد، به کسي که صرفا ًتقليد ميکند و ادای ديگران را درمی آورد و شيوه درست زندگی خودش را هم از ياد مي‌برد، می گويند: ” مثل کلاغي شده که می خواست راه رفتن کبک را ياد بگيرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد. 

درباره admin

حتما ببینید

قصه شب کودک

قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم! (قصه داداش کوچولو)

این قصه شب کودک درباره پرنسس جوزی است که با تازگی صاحب برادر شده اما اصلا …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *