خانه / قصه بر اساس موضوع / داستان حیوانات / قصه کلاغ و کوزه یک قصه آموزنده برای کودکان

قصه کلاغ و کوزه یک قصه آموزنده برای کودکان

قصه کلاغ و کوزه از اون قصه های زیبا و آموزنده هست که حاوی پیام مهمیه.

خیلی از ما بزرگترها در زندگی دچار مشکلاتی هستیم. عده ای از ما با وجود مشکل نا امید میشیم و دست از تلاش و زندگی می کشیم. ولی عده ای دیگه با امید و اندیشه به فکر برطرف کردن مشکلاتشون هستن و مطمئنا به موفقیت هم می رسن.

شاید اگر از دوران کودکی تلاش، امید به آینده و تفکر برای حل کردن مشکلات رو می آموختیم، در بزرگسالی با مشکلات کمتری روبرو می شدیم.

قصه کلاغ و کوزه

یکی بود یکی نبود.

غیر از خدای مهربون توی یک دشت بزرگ کلاغ پر سیاهی زندگی می کرد.

کلاغ هر روز که از خواب بیدار می شد به دنبال پیدا کردن آب و غذا پررواز کنان راهی دشت می شد.

کم کم فصل گرما از راه می رسید.

هوا هر روز گرم تر و گرم تر می شد.

در یکی از روزها گرمای هوا به قدری زیاد بود که کلاغ پر سیاه از شدت تشنگی توان پرواز کردن نداشت.

اما باید هر طور که می شد آب پیدا می کرد. وگرنه از تشنگی حتما می مرد.

همین طور که پرواز کنان از بالا به پایین نگاه می کرد، کوزه آبی را پیدا کرد.

 

کلاغ از شدت خوشحالی از اون بالا خودش رو سریع به کوزه رسوند.

داخل اون رو نگاه کرد. کمی آب داشت.

با خودش گفت: خدا رو شکر نجات پیدا کردم. الان آب می خورم.

نوکش رو وارد کوزه کرد.

اما نتونست آب بخوره! میدونید چرا؟ چون آب داخل کوزه کم بود و منقار کلاغ به آب نمی رسید.

اول خیلی ناراحت شد. اما بعد نشست و با خودش فکر کرد.

قصه کلاغ و کوزه

به خودش گفت: حتما باید راهی باشه. نباید نا امید بشم.

باید راهی پیدا کنم تا بتونم آب بخورم.

همین طور که داشت فکر می کرد چشمش به سنگریزه های کنار کوزه افتاد.

قصه کلاغ و کوزه

ناگهان فکری به سرش زد و یک سنگ ریزه برداشت و داخل کوزه انداخت.

بعدش سنگ ریزه ای دیگر نیز داخل کوزه انداخت. و دوباره هم سنگ ریزه ای را داخل کوزه انداخت. و سنگ ریزه ای دیگر را داخل کوزه انداخت و سنگ ریزه ی بعدی همانطور سنگ ریزه ها را پیدا میکرد و داخل کوزه می انداخت.

حالا فکر می کنید در نهایت چی شد؟

بله عزیزان من، تمام سنگریزه هایی که داخل کوزه انداخت، باعث شدن تا آب داخل کوزه بالاتر بیاد.

حالا کلاغ میتونست با خیال راحت آب بخوره.

سرش رو داخل کوزه کرد و آب خورد و خدا رو شکر کرد.

بله بچه های من، با صبر، تفکر و امید میتونید مشکلات رو از سر راه بردارین.

درباره admin

حتما ببینید

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی

بازنویسی حکایت طاووس و زاغ از بهارستان جامی در این مطلب قرار داده شده است. …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *