خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 4-6 ساله / داستان خرچنگ و مرغ ماهی خوار از داستان های کلیله و دمنه

داستان خرچنگ و مرغ ماهی خوار از داستان های کلیله و دمنه

داستان خرچنگ و مرغ ماهی خوار از داستان های کلیله و دمنه هست که آموزنده و خواندنی است.

از سری داستان های کلیله و دمنه داستان لاک پشت و مرغابی ها و داستان کلاغ و مار در سایت قرار داده شده است که اگر علاقه مند به این داستان ها هستید، آن ها را مطالعه کنید.

داستان خرچنگ و مرغ ماهی خوار از داستان های کلیله و دمنه

یکی بود یکی نبود.

غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.

در برکه ای کوچک ماهی ها و پرنده های کوچک و بزرگی در صلح و صفا زندگی می کردند.

در میان پرندگانی که در کنار برکه لانه داشتند، مرغ ماهی خواری بود که دیگر پیر و ناتوان شده بود.

او هر روز به ماهی های تپل و شیطان داخل برکه نگاه می کرد و از این که دیگر قدرت شکار ماهی ندارد حسرت می خورد.

او با خودش فکر می کرد که اگر اوضاع بر همین منوال سپری شود حتما از گرسنگی خواهد مرد.

بنابراین نقشه ای کشید.

او چند ساعت همین طور ماتم زده و غمگین کنار برکه ایستاد بدون این که کوچکترین حرکتی کند.

ماهی ها همگی تعجب کرده بودند. در همین موقع خرچنگی که شاهد ماجرا بود نزدیک مرغ ماهی خوار شد.

سلام کرد و علت ناراحتی و غم مرغ ماهی خوار را سوال کرد.

مرغ ماهی خوار جواب داد، آه خرچنگ عزیز نمی خواهم شما را ناراحت کنم اما غم بزرگی در دل من است.

چند روز پیش بالای روستای نزدیک برکه پرواز می کردم که دو ماهیگیر را دیدم. آن ها مشغول صحبت کردن با هم بودند و قرار گذاشتند تا با هم تمام ماهی های این برکه را شکار کنند.

خرچنگ این خبر را به ماهی ها داد. همه ناراحت و نگران شدند. مدام از هم می پرسیدند چطور می توانیم از این برکه بیرون رویم؟

خرچنگ گفت: تنها کسی که می تواند به ما کمک کند مرغ ماهی خوار است. باید فورا با او مشورت کنیم.

بنابراین خرچنگ و ماهی ها به کنار برکه جایی که مرغ ماهی خوار نشسته بود رفتند.

او که بی کار و بی حال کنار برکه نشسته بود تا ماهيها را ديد خوشحال شد، فهميد که نقشه اش عمل کرده است.

یکی از ماهی نزدیک رفت و پرسید: عمو ماهی خوار فکر می کنید آن دو نفر ماهیگیر کی به اینجا بیایند؟

مرغ ماهی خوار جواب داد: دقیق نمی دانم ولی این طور که از حرف هایشان فهمیدم باید همین یکی دو روزه سرو کله شان پیدا شود.

ماهی ها با اضطراب پرسیدند: عمو می توانی به ما کمک کنی؟

پرنده بدجنس که منتظر این لحظه بود با رویی گشاده و تبسمی بر لب پاسخ داد: درست است که من و شما دشمنان قدیمی هستیم. اما باید در مواقع اضطراری به هم کمک کنیم.

تازه من از شکار کردن خسته شدم و بابت همه ماهی هایی که در دوران جوانی خوردم عذاب وجدان دارم.

من تحقیقاتی انجام دادم و متوجه شدم که کمی دورتر از اینجا، برکه پر آب دیگری است که می توانیم به ان جا نقل مکان کنیم.

ولی مشکلی وجود دارد. من پیرم و ضعیف. زود خسته می شوم. به همین دلیل نمی توانم همه شما را در نوک خودم جا دهم و به انجا ببرم. از این رو کم کم و در مدت چند روز همه را به ان برکه خواهم برد.

همه ماهی ها خوشحال شدند.

او هر روز در دو نوبت تعدادی ماهی در نوک خود جا می داد و به سمت برکه جدید پرواز می کرد.

او ماهی ها را کمی دورتر می برد و همه را می خورد و استخوان هایشان را همان جا رها می کرد.

یکی دو روز که گذشت خرچنگ به مرغ ماهیخوار شک کرد. بنابراین تصمیم گرفت سر از کار این پرنده بدجنس دربیاورد.

خرچنگ به مرغ ماهیخوار گفت: عمو جان خیلی دوست دارم هر چه زودتر برکه جدید را ببینم. می توانی من را به ان جا ببری؟

پرنده بدجنس کمی فکر کرد و گفت: اگر از شر خرچنگ خلاص نشوم ممکن است دردسری برایم درست کند. ممکن است به من شک کرده باشد و ماهی ها را باخبر کند. باید هر چه زوتر از شرش خلاص شوم.

او به خرچنگ پاسخ داد: البته. روی پشت من بنشین تا هر چه زودتر تو را به خانه جدیدت ببرم. او تصمیم داشت خرچنگ را در صحرا پایین بیندازد و باز پیش ماهی ها برگردد.

خرچنگ بر پشت مرغ ماهیخوار سوار شد. کمی که از برکه دور شدند، ناگهان خرچنگ استخوان های ماهی های بیچاره را دید.

خرچنگ فهميد که چه اتفقی افتاده و متوجه شد که زندگی خودش هم در خطر است .

با خود تصميم گرفت که انتقام ماهيها را از پرنده بدجنس بگيرد .

 

ناگهان خرچنگ خودش را به دور گردن ماهی خوار انداخت و با پنجه های استخوانی اش گردن او را فشار داد .

مرغ ماهيخوار نتوانست تاب بیاورد و خفه شد و هر دو روی زمين افتادند .

خرچنگ بعد از اينکه از مرگ ماهيخوار مطمئن شد، گردن او را رها کرد و با عجله به سوی ماهيها برگشت تا خبر حيله گری مرغ ماهيخوار و مردن او را به آن ها بدهد .

ماهيها به خاطر از دست دادن دوستان خود، غمگين شدند . اما ياد گرفتند که حرفهای دشمن را باور نکنند و هرگز از او انتظار خيرخواهی نداشته باشند .

درباره admin

حتما ببینید

قصه کودکانه

قصه کوتاه خانم کاکلی و جوجه هایش

قصه کوتاه خانم کاکلی و جوجه هایش. یکی بود یکی نبود توی جنگل کنار یک …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *