خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 7-12 ساله / ماهی شکم طلا یک قصه زیبا برای بچه های خوب

ماهی شکم طلا یک قصه زیبا برای بچه های خوب

ماهی شکم طلا یک قصه زیبا برای فبل از خواب بچه ها هست.

این قصه علاوه بر جذاب بودن حاوی پیام آموزنده ای هست که خوندنش رو به همه توصیه می کنم.

قصه غاز تخم طلا و مرد فقیر رو خوندین؟ این قصه هم شباهت زیادی به قصه غاز تخم طلا داره.

ماهی شکم طلا

یکی بود یکی نبود.

غیر از خدای مهربون هیچ کس نیود.

مرد ماهیگیری بود که هر وقت به دریا می رفت، خرده های نان شب قبلش رو می ریخت توی آب تا پرنده ها و ماهی ها آن ها رو بخورند.

بعد کار هر روزش که ماهیگیری بود رو شروع می کرد.

او با خودش می گفت:”روزی می دهم تا روزی بگیرم.”چند روزی بود که دریا طوفانی بود. مرد ماهیگیر هر بار نگاهی به دریا و موج های بلندش می انداخت، می دید نمیتونه کاری بکنه و ماهی بگیره.

اما باز هم کنار دریا می رفت و خرده های نان را برای ماهی ها و پرنده ها می ریخت.

بالاخره بعد از چند روز دریا آرام شد. مرد به سمت دریا رفت. اما قبل از این که پایش را داخل قایق بگذارد صحنه عجیبی دید.

یک ماهی درشت شکم طلا نزدیکش شد.

قصه ماهی شکم طلا
قصه ماهی شکم طلا

در کناره های ساحل چرخی زد. بعد از دهانش چیزی انداخت روی شن ها و به سرعت دور شد.

مرد جلوتر رفت. دست هایش از هیجان می لرزید. آهسته خم شد. باور کردنی نبود!

یک سکه طلا! سکه را برداشت. به بازار برد و به قیمت خوبی فروخت.

مرد ماهیگیر تا مدت ها از فروش آن سکه پول کافی داشت. اما یک روز هم دست از عادتش برنداشت.

با خودش می گفت: روزی آن ماهی ها خرده نان های من است. شاید آن ها برای تشکر، ماهی شکم طلا را فرستادند. نباید هرگز محبتشان را فراموش کنم.

مرد آن قدر ثروتمند شد که دیگر ماهی گیری نکرد. ولی هر روز برای ریختن خرده نان به کنار دریا می رفت. آن ماهی شکم طلا هم هر چند وقت یکبار می امد و یک سکه از دهانش روی شن ها می انداخت و می رفت.

مرد ماهیگیر سالیان سال این راز را در دلش نگه داشت و به هیچ کس نگفت. آخر می ترسید صیادان طمع کار بیاییند و ماهی شکم طلا را صید کنند.

سال ها گذشت. مرد حسابی پیر شد. یک روز پسرش را صدا کرد و گفت: می خواهم قبل از مرگم رازی را به تو بگویم.

بعد ماجرای ماهی شکم طلا را برای او تعریف کرد و از پسرش خواست تا هر روز به کنار دریا برود و غذای ماهی ها را بدهد.. پیرمرد وصیت کرد تا بعد از مرگش، پسرش روزی رسان ماهی ها و پرنده ها باشد.

مرد ماهیگیر چند روز بعد از دنیا رفت. پسر تا مدتی کار پدر را ادامه داد و هر روز یک کیسه خرده نان به دریا می برد تا به ماهی ها بدهد.

اما یک روز با خودش فکری کرد. با خودش گفت: چه کار بیهوده ای! تا کی باید منتظر بمانم تا ماهی یک سکه به من بدهد؟

این بود که نقشه کشید تا ماهی شکم طلا را شکار کند و تمام سکه های داخل شکمش را یک جا دربیاورد.

به بازار رفت و یک تیر و کمان خرید. آن را توی قایق جا داد و منتظر ماند.

چند روز گذشت و از ماهی خبری نشد. پسر با خودش گفت: فکر کردی اگر نیایی من به سراغت نمیام؟

این بود که پارو زد و به میانه های دریا رفت. ناگهان نوری درخشید. ماهی طلایی جستی زد و از آب بیرون پرید. پسر تا ماهی را دید تیر و کمان را برداشت. تیر را توی زه کمان گذاشت و تا جایی که قدرت داشت آن را به عقب کشید.

عقب، عقب و عقب تر. تیر با سرعتی باور نکردنی از کمان رها شد و به آسمان رفت؛ اما پسر پایش لغزید و از پشت سر توی آب افتاد.

در همان لحظه هزاران ماهی طلایی دورش چرخیدند و او را به اعماق آب ها بردند. بعد از آن روز دیگر هیچ کس آن پسر را ندید.

بله بچه های عزیزم، این هم از آخر و عاقبت طمع!

نظر شما درباره قصه ماهی شکم طلا چیه؟

درباره admin

حتما ببینید

قصه شب کودک

قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم! (قصه داداش کوچولو)

این قصه شب کودک درباره پرنسس جوزی است که با تازگی صاحب برادر شده اما اصلا …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *