خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 7-12 ساله / قصه پدربزرگ و سمعک داخل دستشویی

قصه پدربزرگ و سمعک داخل دستشویی

قصه پدربزرگ و سمعک داخل دستشویی یه قصه شنیدنی هست که میتونه اوقات خوبی رو برای شما رقم بزنه.

پس با هم این قصه جذاب رو می خونیم.

قصه پدربزرگ و سمعک داخل دستشویی

از بدشانسی امتحان ریاضیم افتاده فرداری روزی که عروسی پسرخالم هست. مامان میگه: “پدربزرگ هم نمیتونه بیاد. امشب پیشت میمونه”.

بابا میگه:”قرصش رو میخوره و می خوابه.”

پدربزرگ گوشش سنگینه. وای به روزی که سمعکش گم بشه!

اینقدر بلند بلند حرف میزنه که چند تا همسایه اون ور تر هم صداش رو میشنوند.

مامان و بابا رفتن. آخیش چه کیفی داره! سکوت کامل. حالا میتونم برم تو اتاقم و درسم رو بخونم.

یهو صدای عصای پدربزرگ رو میشنوم. میپرسم: کاری داری آقاجون؟

قصه پدربزرگ
قصه پدربزرگ

میگه نه تو درست رو بخون.

بعد صدای باز شدن در دستشویی می آید. چند لحظه بعد داد و هوار آقاجون رو می شنوم.

هول میشم. می دوم پیشش و میگم: چی شده آقاجون؟

با دست لرزانش کاسه توالت رو بهم نشون میده و میگه: سمعکم افتاد اونجا! میتونی درش بیاری؟

چِندِشم میشه. دستم رو میکنم توی یه کیسه فریزر و کاسه توالت رو میگردم.

چیزی پیدا نمی کنم. پدربزرگ با صدای بلند میگه: بیچاره شدم!حالا چکار کنم؟

این جور وقت ها آقاجون مثل بچه ها میشه.

میگم: مهم نیست.

صورتش سرخ میشه و میگه: نمیشنوم بلندتر بگو ببینم.

داد میزنم و میگم: مهم نیست آقاجون.

عصاش رو بالا میبره و میگه: چرا داد میزنی بچه جون؟ مگه من کَرَم؟

آقاجون روی مبل میشینه و میگه: کجایی جوانی که یادت بخیر!

یه محله بود و یه حاج حیدر! حالا ببین از حاج حیدر چی مونده. حتی نمیتونه سمعکش رو هم نگه داره.

بلند میگم فدای سرت فردا یکی دیگه میخریم.

یهو عصبانی میشه و میگه: من من گدام که برام بخری؟ خودم پولش رو میدم.

همین جور که در حال حرف زدن بودیم یهو صدای زنگ آپارتمان بلند شد.

در را باز می کنم. زرانگیز خانم پیرزن مهربان همسایه بغلی است.

میپرسه: چه خبره؟ خونه رو گذاشتسن روی سرتون. چرا اینقدر بلند بلند حرف میزنین؟

میاد تو و تا پدربزرگم رو میبینه میگه: سلام حاج حیدر!

پدربزرگ هم جواب سلام رو میده و من دیگه میرم توی اتاقم.

دو تا دستم رو میزارم روی گوشهام. آخه آقاجون و زرانگیز خانم یک ساعت تمام بلند بلند حرف زدن و من نتونستم درس بخونم.

فردا صبح آقاجون پاهاش رو میکنه توی یک کفش که یالا بریم خواستگاری زرانگیز خانم!

خوب نمره امتحان ریاضی من خوب نشد. ولی حاصلش شد عروسی بابابزرگ با زرانگیز خانم!

بچه های نازنین اینم از قصه پدربزرگ و سمعک داخل دستشویی.

شما چه خاطره ای از پدربزرگ هاتون دارین؟

دوستان عزیز لطفا صفحه سمن گل در اینستاگرام رو حمایت کنید تا با انرژی بیشتر قصه ها و فیلم های جدید رو براتون در سایت قرار بدم. تشکر

درباره admin

حتما ببینید

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان است. قصه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *