خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 7-12 ساله / قصه غاز تخم طلا و مرد فقیر طماع از داستان های زیبای قدیمی

قصه غاز تخم طلا و مرد فقیر طماع از داستان های زیبای قدیمی

قصه غاز تخم طلا و مرد فقیر از داستان های قدیمی است که بسیار آموزنده و زیباست.

قصه غاز تخم طلا و مرد فقیر طماع

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

در روزگاران قدیم در کلبه ای کوچک مرد فقیری زندگی می کرد.

این مرد تنها بود و از دار دنیا چیز زیادی نداشت.

از صبح تا شب کار می کرد. ولی هر چه در ی آورد فقط به اندازه خورد و خوراکش بود.

غروب یک روز که مرد تنها از کار روزانه به سمت کلبه اش برمی گشت در راه یک غاز پیدا کرد.

این طرف و ان طرف را نگاه کرد. ولی هیچ کس آن جا نبود.

خوشحال شد و با خود گفت: حتما این غاز روزی امروز من هست.

با خودم می برمش و برای امشب شام خوشمزه ای درست می کنم.

به دنبال غاز دوید. غاز بدو، مرد بدو!

بالاخره موفق شد غاز را بگیرد. آن را بغل کرد و به کلبه برد.

همین که تصمیم گرفت غاز را بکشد، ناگهان غاز به حرف آمد و به مرد فقیر گفت: لطفا من را نکش.

من میتونم به تو کمک کنم. میتونی امتحان کنی.

اگر یه فرصت به من بدی، نشون میدم که چکار میتونم بکنم.

من تخم طلا برات میزارم. تو با این تخم پولدار میشی.

مرد فقیر به غاز گفت: امشب رو به تو فرصت میدم. باید تا فردا صبح تخم طلا بگذاری.

بعد هم به کلبه رفت و خوابید. صبح زود با شور و شوق زیاد از خواب بیدار شد.

به سراغ غاز رفت و در کمال تعجب دید که غاز یک تخم طلا برای مرد گذاشته است.

مرد فقیر از شدت خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. برق شادی در چشمانش پیدا بود.

فکرهای زیادی از سر گذراند.

با خود گفت: دیگه پولدار شدم. میتونم هر چیزی رو که لازم دارم بخرم.

دیگه فقر و بدبخت تمام شد.

اما به یکباره فکری شیطانی به ذهنش رسید. با خود گفت: اگر این تونسته یک تخم طلا بگذاره، حتما توی شکمش پر از تخم های طلا هست.

چرا من باید صبر کم تا هر روز یک تخم بگذاره؟ اون رو میکشم و به یکباره همه تخم ها رو از شکم اون بیرون میارم.

مرد طماع به امید برداشتن تخم های طلای زیاد، غاز بیچاره رو کشت. اما زمانی که شکم غاز رو باز کرد، متوجه شد که هیچ تخمی در اون نیست.

بله بچه های عزیزم طمع و حرص زیاد مرد باعث شد تا غاز تخم طلا رو برای همیشه از دست بده.

 

درباره admin

حتما ببینید

قصه شب کودک

قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم! (قصه داداش کوچولو)

این قصه شب کودک درباره پرنسس جوزی است که با تازگی صاحب برادر شده اما اصلا …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *