خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 4-6 ساله / قصه مرد کوچک زنجبیلی

قصه مرد کوچک زنجبیلی

قصه مرد کوچک زنجبیلی یه قصه زیبا و شنیدنی است که مطمئنم از خواندن و شنیدن اون لذت می برین. این قصه درباره یه شیرینی زنجبیلی هست که بعد از پخته شدن جون می گیره و از خانه خارج میشه.

موافقین قصه مرد کوچک زنجبیلی رو در سایت سمن گل با هم بخونیم؟

قصه مرد کوچک زنجبیلی

یکی بود، یکی نبود. در روزگاران قدیم در دهکده ای زیبا و سرسبز پیرزن مهربانی به همراه همسرش

زندگی می کرد.

این پیرزن مهارت زیادی در پخت نان و شیرینی داشت.

جوری که وقتی شیرینی می پخت همه اهالی دهکده به ویژه بچه ها پشت در خانه پیرزن جمع میشدن.

 

قصه مرد کوچک زنجبیلی
قصه مرد کوچک زنجبیلی

یک روز پیرزن هوس شیرینی زنجبیلی می کنه. دست به کار شد و یه سینی شیرینی زنجبیلی پخت.

بعد از پخت سینی شیرینی رو لب پنجره گذاشت تا سرد و اماده خوردن بشه.

بوی خوش شیرینی همه جا را پر کرده بود.

پروانه زیبایی پشت پنجره آمد و صدا زد. انگار معجزه شده بود و شیرینی ها زنده شده بودند.

آن ها صدای پروانه را می شنیدند. پروانه به شیرینی ها می گفت: همراه من بیایید.

هیچ کدام از شیرینی ها به حرف پروانه گوش نکردند اما شیرینی زنجبیلی که از همه کوچکتر بود از سینی بلند شد و از پنجره بیرون پرید.

مرد کوچک زنجبیلی به همراه پروانه به راه افتاد. بچه ها در حال بازی کردن بودند.

ناگهان یکی از بچه ها شیرینی کوچولو را دید. با تعجب فریاد زد: بچه ها شیرینی. حمله!

پسرک میخواست شیرینی را بگیرد و بخورد.

شیرینی کوچولو تا فهمید با تمام توان فرار کرد. او گفت من هرگز اجازه نمیدهم تو من رو بخوری.

شیرینی فرار می کرد و پسرک به دنبالش.

شیرینی زنجبیلی به هر سختی که بود از دست بچه ها فرار کرد. از زیر نرده ها رد شد و وارد جاده شد.

ناگهان اسبی به سمت او آمد. اسب با صدای بلند گفت: وای بوی زنجبیل! من عاشق این بو هستم.

و ناگهان شیرینی کوچولو را دید.

به شیرینی گفت: صبر کن من باید تو را بخورم.

اما مرد کوچک زنجبیلی فرار کرد.

به همراه پروانه به داخل علف ها رفت و گفت: چرا هم هبه دنبال من هستن؟ من خسته شدم.

پروانه گفت: چون عطر زنجبیل بهتر از هر عطری است که من تا به حال احساس کردم.

اما نگران نباش. به من اعتماد کن. من میخواهم تو را جای خوبی ببرم.

ناگهان صدایی توجه آن ها را جلب کرد. سگی بود که پارس می کرد و جلو می آمد. شیرینی فریاد زد: فرار کن.

سگ هم میخواهد من را بخورد.

حیوانات دیگری هم بودند که تصمیم داشتند شیرینی را بخورن.

اما شیرینی و پروانه به هر زحمتی بود فرار کردند.

شیرینی کوچولو دیگه حسابی خسته شده بود.

اما پروانه او را تشویق به ادامه راه کرد.

بعد از این که مدتها راه رفتند، ناگهان در کمال تعجب شیرینی کوچولو میان بوته ها چیز عجیبی را دید.

یه کلبه کوچک زنجبیلی!

خانم و آقای زنجبیلی هم بیرون کلبه بودند.

ناگهان خانم زنجبیلی با خوشحالی گفت: وای پروانه بالاخره آمدی؟ انگار آن ها پروانه را می شناختند.

پروانه گفت: بله من که گفتم با دست پر می آیم. بعد برای شیرینی کوچولو تعریف کرد که به خانم و آقای زنجبیلی قول داده که برای آن ها فرزندی را پیدا کند.

شیرینی کوچولو هم قبول کرد و با خوشحالی در کنار خانم و آقای زنجبیلی در کلبه ای زیبا زندگی خود را شروع کردند.

امیدوارم از قصه مرد کوچک زنجبیلی راضی باشین.

منبع داستان: magickeys

 

درباره admin

حتما ببینید

قصه پسر فداکار

قصه پسر فداکار یک قصه زیبا و عبرت آموز است. داستان پسری است که تصمیم …

8 نظرات

  1. سلام. ممنون قشنگ بود

  2. قصه فوق العاده جالبی بود
    ممنون به خاطر داستان های جذاب و جالب تون
    من هر شب بچه هامو با این قصه های شما می خوابونم
    واقعا کارتون درسته دمتون گرم

  3. سمن گل واقعا بهترین سایت قصه در بین تمام سایت های کودکانه فارسی زبان هست
    قضا و بلات بخوره تو سر چی سایت به درد نخور ایشالا
    چشم حسودت کور

  4. قصه خوبی بود ممنون

  5. سلام واقعاً قصه قشنگی بود
    دست تون درد نکنه
    در صورت امکان قصه های سریالی هم بذارید مرسی

  6. خیلی قشنگ بود مرسی

  7. عالی عالی عالی
    دمتون گرم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *