خانه / قصه بر اساس موضوع / داستان حیوانات / قصه کلاغ و مار از سری داستان های کلیله و دمنه

قصه کلاغ و مار از سری داستان های کلیله و دمنه

قصه کلاغ و مار از سری داستان های کلیله و دمنه است که بسیار جذاب و شنیدنی است. اگر شما هم قصه کلاغ و مار را دوست دارید با سایت مخصوص قصه برای کودکان همراه باشید.

داستان کلاغ و مار کلیله و دمنه

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز درختی تنومند و قوی بود. این درخت عمر طولانی داشت و تنه آن بسیار بزرگ بود.

شاخه های آن در همه جهات گسترش یافته بود. سایه ای بزرگ بر روی زمین می انداخت و شاخه هایش پر از برگ بودند. زمانی که باد می آمد، لای شاخ و برگ درخت می پیچید و صدای زیبایی را ایجاد می کرد.

روی یکی از شاخه های این درخت دو کلاغ لانه داشتند. آن ها تازه به این لانه آمده بودند. آقا کلاغه لانه زیبایی ساخته بود. چرا که خانم کلاغه قرار بود چند تخم کوچولو به دنیا بیاورد.

بچه های عزیزم، چند روز گذشت و بالاخره خانم کلاغه 4 تخم کوچولو گذاشت. آقا کلاغه به همسرش پیشنهاد داد که بهتر است برای خوردن غذا و پیدا کردن چند کرم آبدار به وسط جنگل بروند.

خانم کلاغه هم قبول کرد و هر دو پر زدند و رفتند.

مدتی بعد برگشتند و صحنه بسیار وحشتناکی دیدند.

بچه ها گلم، هیچ تخمی درون لانه نبود. خانم کلاغه غمگین شد و گریه کرد. به همسرش گفت: یعنی چه اتفاقی برای تخم ها افتاده است؟

آقا کلاغه همسرش را دلداری داد و به او گفت: صبور باش تا ببینم چه اتفاقی افتاده.

روزها گذشت و خبری نشد. تا این که خانم کلاغه دوباره تخم گذاشت. آن ها شاد و خوشحال منتظر بیرون آمدن جوجه ها از تخم بودند.

خانم کلاغه خیلی مراقب تخم ها بود و نمی خواست دوباره برای آن ها مشکلی پیش آید. دو سه روزی گذشت. هر روز آقا کلاغه برای خانم کلاغه غذا می آورد و خانم کلاغه هم در لانه کنار تخم ها می ماند.

یک روز آقا کلاغه به همسرش گفت: چند روزی است که از لانه بیرون نرفتی. بهتر است کمی پرواز کنی تا خستگی چند روزه از تنت خارج شود. دیگر مشکلی پیش نمی آید.

خانم و آقای کلاغ به قصد دور زدن لانه را ترک کردند. کمی که پرواز کردند، خانم کلاغه گفت: من دلشوره عجیبی دارم. به لانه بر می گردم.

هر دونه به سمت لانه پرواز کردند. نزدیک لانه که شدند خانم کلاغه از وحشت جیغ بلندی کشید. مار کبری سیاه رنگ بزرگی در تنه درخت لانه داشت و می خواست برای خوردن تخم ها از درخت بالا رود.

همین که صدای جیغ خانم کلاغه را شنید دوباره به داخل تنه درخت رفت.

خانم کلاغه به همسرش گفت: پس دفعه قبل هم کار مار بدجنس بوده و تخم های بیچاره من را خورده! باید فکری کنیم. با وجود این تخم ها که نمی توانیم لانه را عوض کنیم.

آقا کلاغه گفت: صبر کن تا من فکری کنم. بعد هم پرواز کرد و رفت. یک ساعتی بعد برگشت و گفت: اصلا نگران نباش به زودی از شر این مار بدجنس نجات پیدا می کنیم.

آقا کلاغه متوجه شده بود که قرار است ملکه برای تفریح و استراحت به جنگل بیاید. بنابراین نقشه زیرکانه ای کشید.

فردای آن روز ملکه به همراه تعداد زیادی سرباز و محافظ وارد جنگل شد.

برای ملکه چادری برپا کردند و تختی آماده کردند تا روی آن استراحت کند. کمی بعد ملکه تصمیم گرفت که به نزدیک رودی که از جنگل می گذشت برود و دست و پایش را در آب خنک رودخانه بشوید و کمی در آنجا استراحت کند.

کلاغ منتظر همچین فرصتی بود. ملکه نزدیک رود رفت. انگشترهای دستش را درآورد و روی زمین گذاشت. کنار رود نشست و پاهایش را در آب گذاشت. در همین لحظه کلاغ با سرعت هر چه تمام تر پرواز کرد و یکی از جواهرات ملکه را برداشت و برد.

نگهبانان که این صحنه را دیدند به دنبال کلاغ رفتند. بالاخره متوجه شدند که کلاغ جواهر را روی درخت تنومند داخل لانه اش برده است.

تصمیم گرفتند که از درخت بالا روند و جواهر ملکه را بردارند.

قصه کلاغ و مار
قصه کلاغ و مار

ناگهان متوجه شدند که مار بزرگی در تنه درخت است. پس اول باید از شر مار خلاص می شدند تا بعد بتوانند از درخت بالا روند.

بنابراین مار را کشتند و جواهر ملکه را برداشتند و رفتند.

به این ترتیب خانم و آقای کلاغ از دست مار بدجنس خلاص داشتند.

نظر شما درباره قصه کلاغ و مار چیست؟

درباره admin

حتما ببینید

قصه پسر فداکار

قصه پسر فداکار یک قصه زیبا و عبرت آموز است. داستان پسری است که تصمیم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *