خانه / قصه بر اساس موضوع / داستان حیوانات / داستان شیر و خرگوش مثنوی

داستان شیر و خرگوش مثنوی

داستان شیر و خرگوش مثنوی یکی از داستان های جذاب و زیبای خواندنی است که مربوط به حیوانات یک جنگل می باشد.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در یک جنگل زیبا حیوانات زیادی با هم زندگی می کردند.

همه حیوانات با هم دوست بودند و زندگی خوبی داشتند. اما متاسفانه شیر ظالم و بدجنسی بر آن جنگل حکومت می کرد. سلطان ظالم به قدری بدجنس بود که هر روز یکی از حیوانات جنگل را شکار می کرد و می خورد. ترس در وجود همه حیوانات دیده می شد.

حیوانات کوچکتر از ترسشان بیرون نمی آمدند تا مبادا خورده شوند. بچه های کوچولو هم جرات بیرون آمدن از لانه را نداشتند و در لانه پنهان شده بودند.

روزها و هفته ها به همین ترتیب سپری می شدند. حیوانات دیدند که به این ترتیب قادر نیستند تا در این جنگل زندگی کنند. بنابراین جلسه ای گرفتند و همه برای گرفتن یک تصمیم درست در وسط جنگل زیر درخت پیر جمع شدند.

هر کس چیزی گفت و نظری داد. در آخر هم تصمیم بر این شد که هر روز قرعه کشی کنند و یک حیوان را انتخاب کنند تا خوراک شیر شود.

بنابراین یکی از حیوانات مامور شد تا این خبر را به شیر ظالم برساند. حیوان بیچاره پیش شیر رفت و گفت: قربان از این به بعد ما هر روز غذای شما را به درب خانه تان می آوریم. به این شرط که شما از خانه تان بیرون نیایید و دیگر خودتان شکار نکنید. چرا که حیوانات دیگر تحمل ترس و وحشت را ندارند.

شیر قبول کرد و از آن روز به بعد دیگر خودش به دنبال شکار نرفت. در خانه لم می داد و هر روز شکار با پای خودش برای خورده شدن به نزد شیر می رفت.

حیوانات بیچاره هر روز قرعه کشی می کردند و یک حیوان را انتخاب می کردند. یک روز آهو، یک روز گوزن، یک روز بز کوهی و … تا این که یک روز قرعه به نام خرگوش افتاد.

خرگوش همین طور که به سمت خانه شیر حرکت می کرد با خودش گفت: چرا ما باید غذای یک زورگو باشیم. باید فکری کنم تا برای همیشه از شر این شیر ظالم خلاص شویم.

داستان شیر و خرگوش مثنوی
داستان شیر و خرگوش مثنوی

 

کلی فکر کرد و بالاخره فکری به ذهنش رسید.

پیش شیر رفت. شیر که حسابی گرسنه و عصبانی شده بود با فریاد به خرگوش گفت: آهای فسقلی معلوم میشه تا حالا کجا بودی؟ مردم از گرسنگی!

خرگوش با ناراحتی گفت: قربان معذرت می خواهم. من داشتم به سمت منزل شما می آمدم که در وسط راه از درون چاه وسط جنگل صدایی شنیدم.

بالای چاه رفتم و دیدم شیری بزرگتر و قوی تر از شما درون چاه است. شیر گفت که از این به بعد او سلطان جنگل است و حیوانات باید به حرف های او گوش دهند.

من هم گفتم ما خودمان سلطان داریم. اما شیر درون چاه عصبانی شد و بر سر من فریاد زد که فقط  خودش سلطان جنگل است.

شیر ظالم با شنیدن این حرف خیلی عصبانی شد.

به خرگوش گفت: زود این شیر دروغگو را به من نشان بده تا حقش را کف دستش بگذارم.

خرگوش زرنگ هم شیر ظالم را نزدیک چاه وسط جنگل برد و به شیر گفت: قربان همینجاست. شیر درون چاه است. شیر ظالم بالای چاه رفت. به درون آن نگاه کرد و صورت یک شیر را در چاه دید. نعره ای کشید. شیر درون چاه هم نعره بلندی کشید.

خرگوش گفت: قربان به داخل چاه بروید و حقش را کف دستش بگذارید. شیر ظالم هم به داخل چاه پرید.

حالا شما فکر می کنید بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟

چه نتیجه ای از داستان شیر و خرگوش مثنوی می توان گرفت؟

امیدوارم از خواندن و شنیدن داستان شیر و خرگوش مثنوی لذت برده باشید. شما عزیزان می توانید برای خواندن قصه های دیگری از مجموعه قصه حیوانات به لینک مربوطه مراجعه کنید.

درباره admin

حتما ببینید

داستان کلاغ و روباه از داستان های قدیمی و جذاب

داستان کلاغ و روباه . داستان کلاغ و روباه یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *