قصه گربه صبور

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود توی یه شهر قشنگ درختی بود که لونه یه پرنده روی اون درخت قرار داشت. توی این شهر گربه ای بود که تنبل بود.

گربه تنبل به جای این که تلاش کنه و غذای خودش رو پیدا کنه منتظر می موند تا غذا به سراغش بیاد!

او مدت ها روی شاخه درخت می نشست و صبر می کرد تا پرنده ای، موشی چیزی رد بشه و اون شکارش کنه و بخوردش.

یه روز که گربه روی شاخه لم داده بود، چشمش به لونه پرنده افتاد. نزدیک رفت و داخلش رو نگاه کرد. دو تا تخم کوچولو داخل لونه بود.

گربه با خودش گفت: تخم پرنده خوشمزست ولی مطمئنا خود پرنده خوشمزه تره. باید صبر کنم تا پرنده خوشمزه ای گیرم بیاد.

چند روز بعد دوباره به سراغ لونه رفت و دید 5 تا تخم داخل لونه هست. خیلی خوشحال شد. با خوش گفت: تخم پرنده خوشمزست ولی مطمئنا خود پرنده خوشمزه تره.

باید صبر کنم تا پرنده ها از تخم در بیان.

قصه گربه
قصه گربه

او هر روز به تخم ها سر می زد و منتظر بود تا جوجه ها از تخم بیرون بیان. تا این که یک روز بالاخره دید 5 تا جوجه خوشکل با چشمان درشت و گردن دراز از تخم بیرون اومدن و تند و تند در حال جیک جیک کردن هستند.

گربه خیلی خیلی خوشحال شد.

با خودش گفت: این جوجه ها خیلی خوشمزه تر از تخم ها هستن. اما خیلی لاغرن. اینها همگی پوست و استخوان هستند.

باید کمی صبر کنم تا گوشت دار و چاق و چله بشن.

او باز هم منتظر بزرگ تر شدن و چاق شدن جوجه ها شد. هر روز به آن ها نگاه می کرد و شاهد بزرگ شدن آن ها بود.

تا این که بالاخره روزی که منتظرش بود از راه رسید. یک روز که از خواب بیدار شد به خوش گفت: دیگر به اندازه کافی صبر کردم.

جوجه ها هم به اندازه کافی بزرگ شدند. نیازی نیست تا بیشتر از این منتظر بمانم. همین امروز به سراغ جوجه ها می روم.

به آرامی مثل یک حلزون از درخت بالا رفت. نزدیک لانه شد و نگاهی به داخل آن کرد.

از شدت تعجب میوی بلندی کشید و گفت: خدای من پرنده ها نیستند. بله بچه های عزیزم، پرنده ها پر زده بودند و از آنجا رفته بودند.

گربه تنبل به خاطر تنبلی و طمعی که داشت روزها و شب ها را بیهوده صبر کرد و در نتیجه به این روز افتاد.

درباره admin

حتما ببینید

قصه پسر فداکار

قصه پسر فداکار یک قصه زیبا و عبرت آموز است. داستان پسری است که تصمیم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *