خانه / قصه مصور / قصه آنلاین / قصه مو طلایی و سه خرس یک قصه برای خواب

قصه مو طلایی و سه خرس یک قصه برای خواب

مو طلایی و سه خرس یک قصه برای خواب

یکی بود یکی نبود. در دهکده ای زیبا در نزدیکی جنگل دختری با موهای طلایی با پدر و مادرش زندگی می کرد. مو طلایی دختری دوست داشتنی و مهربان بود.

او خیلی کنجکاو بود و همیشه مادرش از این بابت نگران بود. او همیشه به دخترش می گفت: عزیزم، کنجکاوی زیاد ممکن است برایت خطر داشته باشد.

یک روز مو طلایی تصمیم داشت از مرباهای خوشمزه ای که مادرش پخته بود بخورد. ناگهان مادر سر رسید و گفت: زود برو بیرون. چقدر گفتم هر چیزی که می بینی بدون اجازه به آن دست نزن! برو بیرون بازی کن.

در وسط جنگل کلبه ای زیبا قرار داشت. در این کلبه سه خرس زندگی می کردند. بابا خرسه. مامان خرسه و بچه خرس.

آن روز مامان خرسه آش خوشمزه و خوش عطری درست کرده بود. بوی آش همه جای جنگل را گرفته بود. آش خیلی خیلی داغ بود و دهان بچه خرس سوخت.

قصه برای خواب
قصه برای خواب

خرس کوچولو گریه کرد. بابا خرسه گفت: ایرادی نداره. بهتره گشتی در اطراف خانه بزنیم تا آش حسابی سرد بشه.

من هم وقت می کنم و مقداری عسل جمع می کنم.

خانواده خرسی برای گشتتن در اطراف خانه بیرون رفتند. مو طلایی که کم کم از خانه دور شده بود وارد جنگل شد. همین طور که مشغول بازی بود. کلبه وسط جنگل را دید.

نزدیک رفت و وارد کلبه شد. با خودش گفت: چقدر این کلبه زیباست. چرا در کلبه باز بود؟ روی میز ناهارخوری برای سه نفر غذا آماده بود.

یه کاسه بزرگ، یه کاسه متوسط و یه کاسه کوچک. یه دیگ آش هم بود که روی اجاق بود.

بوی غذا اشتهای موطلایی را حسابی تحریک کرد. او گرسنه بود. با خودش گفت: اگر کمی آش بخورم هیچ کس نمی فهمد. اول کاسه بزرگ را امتحان کرد.

آش خیلی تند بود. بعد به طرف کاسه متوسط رفت. خیلی داغ بود. تصمیم گرفت از کاسه کوچک بخورد. واقعا آش خوشمزه ای بود.

او همه آش را خورد. حالا سیر شده بود. تصمیم داشت در خانه گشتی بزند. می خواست از همه چیز سر دربیاورد. به همین دلیل به طبقه بالا رفت. یک اتاق آنجا بود. در اتاق سه تخت زیبا در کنار هم قرار داشت. یه تخت بزرگ، یه تخت متوسط و یه تخت کوچولو.

مو طلایی گفت: خدای من سه تا تخت! واقعا خیلی جالبه. خواست بالای تخت بزرگ برود. اما نتوانست. به طرف تخت متوسط رفت. این تخت هم برایش مناسب نبود. سراغ تخت کوچک رفت و بعد از این که خسته شد، خوابش برد.

خانواده خرسی به کلبه برگشتند. دیدند در باز است. داخل شدند. بعد بابا خرسه گفت: یکی از آش من خورده. مامان خرسه هم گفت: یکی از آش منم خورده.

خرس کوچولو گفت: یکی آش منو تا ته خورده!

بابا خرسه فت: چه کسی جرات کرده وارد کلبه شود؟ آن ها غذایشان را خوردند و برای استراحت به طبقه بالا رفتند.

بابا خرسه گفت: یکی روی تخت من بوده. مامان خرسه گفت: یکی هم روی تخت من بوده. اما خرس کوچولو فریاد زد: یه نفر روی تخت من خوابیده!

همه تعجب کرده بودند. مو طلایی بیدار شد و دید سه خرس او را تماشا می کنند. از ترس جیغ بلندی کشید و فرار کرد.

خرس کوچولو به باباش گفت: دوست داشتم با اون بازی کنم. حیف شد که رفت.

مو طلایی به سرعت برق و باد به سمت خانه می دوید. مدام با خوش می گفت: عجب اشتباهی کردم. خدایا شکرت که به خوبی تموم شد.

او حالا حسابی تنبیه شده بود و به خودش قول داد که دیگه کنجکاوی بی مورد نداشته باشه و بدون اجازه وارد خونه کسی نشه.

درباره admin

حتما ببینید

قصه گربه

قصه گربه صبور

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود توی یه شهر قشنگ درختی بود که لونه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *