خانه / قصه بر اساس نوع محتوا / قصه صوتی / مترسک داخل حیاط یک قصه صوتی جدید

مترسک داخل حیاط یک قصه صوتی جدید

مترسک داخل حیاط یک قصه صوتی جدید

زمستان بود و هوا سرد بود. همه جا پر از برف بود. امین و محسن از مدرسه به خانه بر می گشتند. آن قدر در برف دویده بودند که نفهمیدند کی به خانه امین رسیدند.
امین در را باز کرد تا داخل خانه شود. می خواست داخل شود که محسن درخت داخل حیاط را دید و با تعجب گفت: وای پسر اینجا را ببین! درخت داخل حیاط هنوز میوه داره؟
امین سرش را برگرداند و گفت: درخت انارمان را می گی؟ محسن گفت: آره دیگه. با وجود این که زمستونه ولی درخت هنوز انار داره. تازه کلی برف روی انارها نشسته.

بعد دو دوست از هم خداحافظی کردند و هر کدام به خانه خود رفتند. امین داخل حیاط شد و به طرف پله های حیاط حرکت کرد. جلوی درخت انار ایستاد و با خود گفت: محسن راست می گفت. خیلی قشنگه . هنوز درخت انار داره.
راستی چرا تا به حال خودم به انارها دقت نکرده بودم؟ امین وارد خانه شد، به مادر سلام کرد و گفت: راستی مامان این انارهای توی حیاط چقدر قشنگن!
مادر ناهار امین را روی میز گذاشت و گفت: پسرم چی شده که به فکر این انارها افتادی؟
امین که جلوی پنجره بود گفت: هیچی! همین طوری. میخوام شنبه یکی دوتا از این انارها را برای محسن ببرم. خیلی از این انارها خوشش آمده بود.
مادر گفت: قبول. الان ناهارت را بخور.
امین همین طور که جلوی پنجره بود ناگهان بلند مادر را صدا زد و گفت: مامان اینجا رابببین . گنجشک ها دارند انارها را می خورن!
مادر کنار امین رفت و به درخت انار نگاهی کرد و گفت:آره. انارها همگی ترک خوردند. گنجشک ها هم دانه های انار را به راحتی می خورن. اگر داخل یک انار را نگاه کنی نصف بیشتر اونها خالی هستن.
امین سرش را خاراند و گفت: اینطوری که نمی شود بایدکاری کنیم. مادر گفت: چکاری؟ ما فقط میتونیم انارها را بچینیم و بخوریم.
امین از جلوی پنجره کنار رفت و شروع کرد به خوردن ناهار خوشمزه. چند لقمه که خورد رو به مادر کرد و گفت: مامان فهمیدم برای گنجشک ها تله میزارم!
مادر خندید و گفت: تله!؟ اولا که گنجشک ها گناه دارند تله براشون بزاریم. بعدشم مگر گنجشک ها یکی دوتا هستند که ما براشون تله بزاریم. خوب بازم میان.
امین چند لقمه دیگر غذا خورد و همین طور که فکر می کرد گفت: چطوره مترسک درست کنیم؟
مادر با تعجب پرسید: مترسک؟ کار سختی است؟
امین کنار مادرش نشست و گفت: نه مامان اصلا سخت نیست! بعد هم به دنبال محسن رفت.
یک ساعت بعد امین و محسن در انباری مشغول ساختن مترسک بودند. مادر یک پیراهن کهنه و یک کلاه قدیمی آورد و گفت: این پیراهن بابا بوده که دیگر به دردش نمی خورد .این کلاه هم توی گنجه پیدا کردم.

بعد از مدتی یک مترسک زیبا توی باغچه وسط یه عالمه برف ایستاده بود.
امین با خوشحالی گفت: زمستان و تابستان نداره. ما یه مترسک لازم داشتیم.
محسن گفت: دیگه گنجشک ها جرات نزدیک شدن به انارها رو ندارن.
مادر گفت: درسته. ولی گنجشک ها هم گناه دارن. حالا که گنجشک ها می ترسن و نمی تونن انار بخورن من براشون نون ریز می کنم و پشت پنجره میریزم.
بعد هم همگی با خوشحالی برای خوردن یک چای گرم به داخل خانه رفتند.

این هم یک قصه صوتی جدید. منتظر قصه های بعدی باشید.

درباره admin

حتما ببینید

قصه صوتی کودکانه

قصه صوتی کودکانه خانه دوستان

قصه صوتی کودکانه خانه دوستان قصه شب ما درباره گوسفندی است که تصمیم دارد برای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *