خانه / قصه بر اساس نوع محتوا / قصه متنی / قصه آنلاین در جستجوی یک کودک

قصه آنلاین در جستجوی یک کودک

یکی بود یکی نبود. قصه آنلاین در جستجوی کودک، قصه دختر کوچولویی به نام مگ است که در جنگل گم شده است. اگر می خواهید بدانید که مگ چگونه خانواده خود را پیدا می کند با سایت مخصوص قصه همراه باشید.

روز یکشنبه بود. خانم سارا به همراه همسرش برای گردش به جنگل بیرون شهر رفته بودند و حالا خسته به خانه برگشته اند. آن ها روز خوبی داشتند. خانم سارا با خود گفت: غروب شده باید هر چه زودتر شام درست کنم.

خانم سارا مشغول پخت و پز شد و همسرش برای شکستن هیزم به بیرون خانه رفت. همین طور که خانم سارا در حال درست کردن شام بود صدایی شنید.

با دقت گوش کرد. انگار صدای کودکی بود. خانم سارا شنید که کودکی می گوید: کمکم کنید من گم شده ام! بعد هم صدای کوبیدن سنگی به درب خانه را شنید.

به سمت در رفت و در را باز کرد.

خدای من! دختر کوچولویی زیبا با چشمان درشت آبی پشت در بود و گریه می کرد.

دختر کوچولو حدودا سه ساله بود و بلند بلند گریه می کرد.

خانم سارا گفت: چی ده دختر کوچولو چرا گریه می کنی؟ دختر گفت: من گم شدم.

سارا دختر را به داخل خانه برد و او را روی صندلی نشاند. به دختر گفت اسمت چیست؟

دختر جواب داد: مگ!

مگ نگاهی به میز شام کرد. روی میز نان تازه بود. مگ گفت: من خیلی گرسنه هستم. آیا می توانید مقداری نان به من دهید؟

خانم سارا با مهربانی کمی نان تازه به مگ داد. زمانی که مگ نان را خورد خانم سارا از او پرسید: چی شد که گم شدی؟

مگ گفت: من با خانواده ام برای گردش به جنگل رفته بودیم. من یک پروانه زیبا دیدم. دنبال پروانه کردم و از خانواده ام دور شدم.

بعد هم هر چقدر گشتم نتوانستم آن ها را پیدا کنم. حالا چکار کنم؟

خانم سارا گفت: آیا خواهر و برادر هم داری؟ مگ گفت: بله یک برادر به نام راب.

کمی که گذشت مگ متوجه عروسک های زیبایی شد که در خانه سارا بود. مگ به سارا گفت: من نمی خواهم به خانه برگردم. دوست دارم با عروسک های شما بازی کنم.

آخه راب هیچ وقت با من بازی نمی کنه. اون همیشه مدرسه هست و در حال نوشتن مشقهایش است. با من بازی نمی کند.

مگ کمی که بازی کرد احساس کرد چیزی کم دارد. او به یاد مادرش افتاده بود. دلش می خواست تا خانواده اش را ببیند و خودش را در بغل مادرش بیندازد.

در همین موقع همسر خانم سارا که هیزم ها را شکسته بود برای خوردن شام به خانه آمد.

دید دختری زیبا با یک جفت چشمان درشت آبی گوشه خانه در کنار عروسک ها نشسته است. مگ همین که همسر سارا را دید ترسید و شروع کرد به گریه کردن.

سارا مگ را بغل کرد و او را آرام کرد. بعد هم ماجرا را برای همسرش تعریف کرد.

آن ها مگ را بغل کردند، سوار ماشین شدند و برای پیدا کردن خانواده اش به سمت جنگل حرکت کردند. در مسیر پسر ده دوازده ساله ای را دیدند که هراسان به این طرف و آن طرف می دود.

او بلند صدا می زد مگ! مگ!

آن ها متوجه شدند که او برادر مگ است. او را سوار ماشین کردند و به سمت پدر و مادرشان حرکت کردند.

مادر مگ از شدت ناراحتی توان راه رفتن نداشت و مرتب گریه می کرد.

خانم سارا از ماشین پیاده شد در حالی که مگ در بغلش بود. مادر مگ از دیدن دخترش بسیار خوشحال شد.

مگ متوجه شد که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند جای خانده اش را پر کند.

درباره admin

حتما ببینید

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان

قصه گربه ملوس و پیرمرد تنها یک قصه زیبا و آموزنده برای کودکان است. قصه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *