خانه / قصه بر اساس نوع محتوا / قصه صوتی / قصه صوتی زیبا و شنیدنی شاهزاده موش صحرایی

قصه صوتی زیبا و شنیدنی شاهزاده موش صحرایی

قصه صوتی زیبا و شنیدنی شاهزاده موش صحرایی

قصه صوتی زیبا . یکی بود یکی نیود. یک شاهزاده موش صحرایی بود که به همراه پدرش شاه موش و مادرش ملکه در یک مزرعه برنج در یکی از مناطق دور ژاپن زندگی می کردند.

شاهزاده موش بسیار زیبا و مهربان بود و پدر و مادرش او را خیلی خیلی دوست داشتند. از این رو همیشه مراقب او بودند تا آسیبی به او وارد نشود. زمانی که شاهزاده خانم بزرگ شد، پدرش گفت من اجازه نمی دهم که او ازدواج کند. چرا که هیچ موشی لیاقت ازدواج با او را ندارد.

بنابراین شاه موش تصمیم گرفت که خودش به دنبال فرد مناسب و لایق بگردد و می خواست قدرتمندترین فرد در کل جهان را پیدا کند تا بتواند با دخترش ازدواج کرده و از دخترش مراقبت کند.

 

او برای پیدا کردن قدرتمند و عاقل ترین فرد برای ازدواج با دخترش راهی سفر شد.  هنوز فاصله زیادی را طی نکرده بود که موش پیر عاقل را دید. با او مشورت کرد. موش پیر گفت: به نظرم خورشید باید قوی ترین فرد باشد. زیرا قدرت این را دارد که برنج ها را رشد داده و رسیده کند.

شاه موش برای پیدا کردن خورشید به بالاترین کوه صعود کرد. روی بلند ترین نقطه کوه ایستاد و به خورشید سلام کرد.

خورشید زمانی که او را دید گفت: “چه میخواهی، برادر کوچک؟”

موش پدر گفت: ای خورشید بزرگ و مهربان از نظر من شما قدرتمند ترین فرد در جهان هستید. آیا ممکن است با شاهزاده خانم موش ازدواج کنید؟ به نظرم هیچ کس به اندازه شما لایق او نیست.

خورشید لبخندی زد و به موش نگاهی کرد و گفت: شما موش مهربانی هستید اما ابر از من قدرتمند تر است.  وقتی او از جلوی من عبور می کند نمی توانم درخشش داشته باشم. ”

شاه موش گفت: “اوه، واقعا، پس شما مناسب دختر من نیستید”. و برای پیدا کردن ابر راهی شد.

شاه موش خانه ابر را پیدا کرد و به نزد او رفت. سلامی کرد و گفت: به نظر من شما قوی ترین فرد در جهان هستید. آیا ممکن است با دختر من ازدواج کنید؟ به نظرم هیچ کس به اندازه شما لایق او نیست.

ابر لخندی زد و گفت: این طور نیست. باد از من قوی تر است. وقتی که او شروع به وزیدن می کند من را به هر طرف که دوست داشته باشد می فرستد.

شاه موش گفت: “اوه، واقعا، پس شما مناسب دختر من نیستید”.

بنابراین تصمیم گرفت باد را پیدا کند. از ابر خداحافظی کرد و راهی سفرش شد.

او بالاخره خانه باد را پیدا کرد. زمانی که باد او را دید هو هو کنان به نزدش آمد و گفت: از من چه می خواهی؟

موش پدر هم از او خواست که با دخترش ازدواج کند. چرا که او قوی ترین است.

اما باد پاسخ داد: این طور نیست. دیواری که انسان ها ساخته اند از من قوی تر است. من نمی توانم دیوار را جابجا کنم.

موش دوباره برای پیدا کردن دیوار به سفرش ادامه داد. رفت و رفت تا دیوار را که در نزدیکی مزرعه محل زندگی خودش بود، پیدا کرد.

به نزد دیوار رفت و به او گفت تو قوی ترین هستی. می توانی با دختر من ازدواج کنی و او را خوشبخت کنی؟

در این لحظه دیوار گریه کرد و گفت، “من قوی نیستم؛ موش خاکستری بزرگ که در انبار زندگی می کند، قوی تر از من است. وقتی که شروع به جویدن می کند من سست شده و فرو می ریزم. او از من قوی تر است به نزد او برو.

موش پدر بعد از این همه گشتن به سراغ موش خاکستری رفت. با او صحبت کرد و از او خواست تا با شاهزاده خانم موش ازدواج کند.

بالاخره جشن عروسی موش خاکستری و شاهزاده خانم در مزرعه برنج برپا شد و آن ها با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

etc.usf.edu

درباره admin

حتما ببینید

قصه صوتی کودکانه

قصه صوتی کودکانه خانه دوستان

قصه صوتی کودکانه خانه دوستان قصه شب ما درباره گوسفندی است که تصمیم دارد برای …

3 نظرات

  1. سلام.
    ممنون خسته نباشید

  2. سلام . ممنون عالی بود

  3. سلام واقعا خیلی عالی بود دست شما درد نکنه
    از زحمات تون تشکر میکنم
    فقط در صورت امکان قصه های بیشتری روی سایت قرار بدین مرسی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *