خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 0-3 ساله / گرگ و هفت بره کوچولو (قصه کلاسیک بزبز قندی)

گرگ و هفت بره کوچولو (قصه کلاسیک بزبز قندی)

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. امشب قصد دارم قصه گرگ و هفت بره کوچولو را برای شما عزیزان تعریف کنم.

در یک جنگل بزرگ در کلبه ای زیبا مامان بزی با هفت بره خود به خوبی و خوشی زندگی می کرد.

او بره های زیبایی داشت و در کنار بچه های خود زندگی خوبی را سپری می کرد.

او فرزندان خود را خیلی خیلی دوست داشت و همیشه مراقب آن ها بود.

در جنگلی که مامان بزی با بره های خود در آن زندگی می کرد، یک گرگ سیاه بدجنس بود که همیشه در فکر شکار بره های کوچولو بود.

یک روز مامان بزی به قصد خرید می خواست از خانه خارج شود. اما نگران گرگ سیاه بدجنس بود.

بنابراین بره های خود را جمع کرد و به آن ها گفت: من تصمیم دارم به جنگل بروم. شما باید مراقب باشید و در خانه را روی هیچ کس باز نکنید.

بره ها هم قول دادند که به حرف مادرشان گوش کنند.

مامان بزی قبل از رفتن به بره ها گفت: شما که گرگ بدجنس را می شناسید. او پاهای سیاهی دارد. بنابراین اگر پشت در آمد اول به اهای او نگاه کنید. مبادا در خانه را روی آن باز کنید.

مامان بزی نصیحت های لازم را به بره ها کرد و با آن ها خداحفظی کرد و رفت.

گرگ بدجنس ناقلا پشت درختی پنهان شده بود و رفتن مامان بزی را دید.

همین که مامان بزی به اندازه کافی از خانه دور شد، گرگ بدجنس پشت در آمد و در زد.

بچه ها گفتند کیه در می زنه؟

گرگ بدجنس که صداشو تغییر داده بود گفت: منم مامان بزی در را باز کنید که غذاهای خوشمزه براتون آوردم.

بچه ها اول خوشحال شدند. اما ناگهان به یاد نصیحت های مادرشون افتادند.

هفت تا بره کوچولو پشت در رفتند تا پاهای مادرشون رو ببینن. اما در کمال تعجب دیدند که پاهایی که از زیر در دیده میشه سیاه رنگ و بزرگه.

بره ها فهمیدند که این مادرشون نیست که در میزنه بلکه گرگ بدجنسه.

به همین دلیل گفتند ما در را باز نمی کنیم.

گرگ گفت چرا؟

بره ها پاسخ دادند: چون پاهای مادرمون سفیده ولی پاهای تو سیاهه!

گرگ بلا فکری کرد و تصمیمی گرفت. اون حیله های زیادی رو بلد بود. بنابراین تصمیم گرفت بره ها رو گول بزنه.

اون رفت به مغازه نانوایی و مقداری آرد گرفت. اون پاهای خودش رو با آرد سفید کرد و دوباره پشت در خونه مامان بزی رفت و در زد.

بره ها گفتند کیه در می زنه؟ و گرگ دوباره با صدایی نازک گفت: من مامان بزی هستم در را باز کنید.

بچه ها دوباره به زیر در نگاه کردند. اون ها دیدند که این دفعه پاهای سفیدی پشت در هست. بنابراین گول خوردند و تصمیم گرفتند در را باز کنند.

اما همین که در باز شد قیافه ترسناک گرگ پیدا شد.

بره ها ترسیده بودند. هر کدام می خواستند به گوشه ای فرار کنند.

یکی زیر تخت رفت. یکی زیر میز رفت و …. اما گرگ بدجنس همه را گرفت و خورد.

یکی از بره ها که از همه کوچکتر بود فرار کرد و در ساعت دیواری بزرگی که در خانه بود پنهان شد.

گرگ بدجنی وقتی مطمئن شد همه بره ها را خورده برای استراحت به زیر درختی در جنگل رفت و خوابید.

 

وقتی که مامان بزی از خرید برگشت صحنه خیلی بدی را دید. او دید که در خانه باز است و بچه ها نیستند. همه خانه به هم ریخته و تمام وسایل شکسته شده است.

او با گریه بره های خود را صدا زد.

ناگهان بره کوچولویی که در ساعت پنهان شده بود، با شنیدن صدای مادر از ساعت بیرون پرید و خود را در آغوش مادر انداخت.

بعد هم جریان در زدن گرگ و فریب خوردن بره ها را برای مادر تعریف کرد.

مادر برای پیدا کردن بچه های خود راهی جنگل شد. اودید که گرگ زیر درخت خوابیده و شکمش بزرگ شده است.

مامان بزی به بره کوچولو گفت که سریع برو و جعبه سوزن و نخ من را بیار.

بعد هم مقدار زیادی سنگ کوچک جمع کرد و کنار دست خود گذاشت. به آرامی با قیچی شکم آقا گرگه را باز کرد و بره ها را یکی یکی بیرون آورد.

سپس شکم گرگ را پر از سنگ کرد و دوباره با سوزن نخ شکمش را دوخت.

مامان بزی و بره ها همگی پشت درختی پنهان شدند و منتظر ماندند تا گرگ بلا بیدار شود.

بعد از ساعتی گرگ سیاه زشت از خواب بیدار شد.

خیلی خیلی احساس تشنگی می کرد.

تصمیم گرفت به لب رودخانه برود و آب بخورد.

اما همین که به سراغ آب رفت و خم شد تا از رودخانه آب بخورد به خاطر سنگ هایی که در شکمش بود و سنگین شده بود، درون رودخانه افتاد و آب گرگ بدجنس را با خودش برد.

بنابراین با عقل و هوش مامان بزی بچه ها نجات پیدا کردند.

 

 

درباره admin

حتما ببینید

داستان کلاغ و روباه از داستان های قدیمی و جذاب

داستان کلاغ و روباه . داستان کلاغ و روباه یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *