خانه / قصه بر اساس گروه سنی / 4-6 ساله / قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم! (قصه داداش کوچولو)

قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم! (قصه داداش کوچولو)

این قصه شب کودک درباره پرنسس جوزی است که با تازگی صاحب برادر شده اما اصلا برادرش را دوست ندارد. او باید چه کار کند تا کم کم به برادرش علاقمند شود؟

اگر می خواهید از ماجراهای جوزی و برادرش مطلع شوید با سایت مخصوص قصه “سمن گل” همراه باشید.

قصه شب کودک : من داداشم را دوست ندارم!

Princess stories for kids Baby Brother Surprise illustration 3

 

یکی بود یکی نبود. پرنسس کوچولویی به نام جوزی در خانه ای زیبا به همراه پدر و مادر خود زندگی می کرد. جوزی شش ساله و تنها فرزند خانواده بود.

او هر چیزی را که می خواست می توانست به راحتی بدست آورد.

او دارای یک اسب شاخدار و یک اتاق خواب با یک پنجره دوست داشتنی بود. جوزی هر روز صبح که از خواب بیدار می شد بوی گل های زیبا که در اطراف قلعه رشد کرده بود را حس می کرد.

پرنسس جوزی دختر خوشحالی بود و شاد زندگی می کرد.

از همه مهم تر جوزی یک پدر و مادر مهربان داشت که در همه حال مراقب او بودند و نیازهای او را برطرف می کردند.

اما یک روز اتفاقی عجیب افتاد!

 

یک روز صبح که جوزی از خواب بیدار شد با صحنه عجیبی روبرو شد.

او در کمال تعجب دید که پدر و مادرش به همراه یک نوزاد پسر به خانه برگشتند. اما جوزی واقعا یک برادر نمی خواست. او احساس می کرد که برادرش را اصلا دوست ندارد.

 

جوزی می دانست که نمی تواند مانند زمانی که سوار اسب تک شاخش است، روی گهواره برادرش بنشیند و بر خلاف بوی خوش گل های اطراف قلعه، برادرش بوی بدی می داد.

مامان و بابا نمی دانستند که چرا جوزی دوست ندارد با برادرش بازی کند. آن ها همیشه به جوزی می گفتند: جوزی برادرت را ببین چقدر زیباست. او مثل یک عروسک است!

از همه بدتر این بود که بعضی روزها مامان و بابا می خواستند تک شاخ کالسکه برادرش را جابجا کند تا برادرش سرگرم شود. این مسئله برای جوزی ناراحت کننده بود.

 

زندگی با یک برادر کوچولو برای شاهزاده جوزی اصلا خوشایند نبود. او به شدت احساس تنهایی می کرد و از این بابت ناراحت و غمگین بود.

 

یک روز که جوزی تنها در حیاط قلعه نشسته بود، احساس کرد از پشت در صدایی را می شنود. او در قلعه را باز کرد و دید یک کوتوله خنده دار پشت در ایستاده است.

کوتوله ریش بلند سفیدی داشت که مانند یک کمربند به دور کمرش بسته شده بود.

کوتوله به جوزی لبخند می زد و در برابرش ایستاده بود.

او به جوزی گفت: سلام شاهزاده کوچولو. من قبلا تو را این طرف ها ندیده بودم!

پرنسس کوچولو در جواب گفت: من معمولا با اسب تک شاخم بازی می کنم. اما اسبم الان مجبور است تا برادرم را سرگرم کند و من کاری برای انجام دادن ندارم.

بعد هم چهره اش را در هم کشید و گفت: همه فکر می کنند که برادرم خیلی خوب و شیرین است. به همین دلیل دیگر به من توجه نمی کنند و کسی دیگر با من بازی نمی کند.

کوتوله فکری کرد و گفت: چرا تو با برادرت بازی نمی کنی؟

جوزی با ناراحتی جواب داد: آخر او خیلی کوچک است و نمی تواند با من بازی کند.

 

کوتوله به جوزی نگاهی کرد و گفت: من می توانم به تو کمک کنم.

جوزی در پاسخ گفت: منظور شما چیست؟

کوتوله جواب داد: منظورم این است که برادرت را به یک سگ کوچولو تبدیل کنم تا در باغ گردش کند. به این ترتیب دیگر پدر و مادرت نمی توانند او را پیدا کنند.

جوزی خندید. او نمی دانست که واقعا دوست دارد برادرش به یک سگ تبدیل شود یا نه!

اما در نهایت تصمیم خود را گرفت و جواب داد: باشد قبول می کنم.

 

سپس کوتوله انگشتش را به بینی اش زد و سرش را تکان داد و به شاهزاده گفت: من فردا بر می گردم.

ناگهان در مقابل چشمان جوزی ناپدید شد.

صبح روز بعد جوزی تمام مدت از پنجره بیرون را نگاه می کرد و منتظر بود تا پیرمرد کوتوله برگردد. اما او نیامد.

جوزی به سراغ برادرش رفت و به او نگاه کرد. برادرش در حال مکیدن انگشتش بود و تا جوزی را دید لبخند زیبایی زد.

 

ناگهان احساس بدی به جوزی دست داد. او شروع کرد به فریاد زدن و پدر و مادرش را صدا می زد.

مامان! بابا! زود در را قفل کنید.

مامان و بابا پرسیدند چرا باید در را قفل کنیم؟

جوزی گفت: الان یک کوتوله می آید و برادرم را به یک حیوان تبدیل می کند.

مامان و بابا او را آرام کردند.

وقت ناهار شده بود.

آن ها مشغول خوردن غذا بودند و برادر جوزی خوابیده بود.

او مژه های دوست داشتنی داشت و موهای کمی روی سرش بود. او در حالت خواب خیلی شیرین و دوست داشتنی به نظر می آمد.

یک دفعه جوزی مطمئن شد که به هیچ عنوان نمی خواهد برادرش به یک سگ یا یک حیوان دیگ تبدیل شود.

 

بعدازظهر شد. جوزی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کرد. ناگهان دید که پیرمرد کوتوله به سمت قلعه می آید.

وای نه!

او سریع به سمت برادرش رفت. او را بغل کرد و به سینه اش چسباند.

کوتوله به داخل قلعه آمد. سری تکان داد و به سمت جوزی رفت.

پرسید: آیا آماده هستی تا برادرت را تبدیل کنم؟

جوزی با گریه گفت: نه! من پشیمان شدم. لطفا برادرم را به یک حیوان تبدیل نکنید.

کوتوله با لبخند جواب داد: اما من طلسمم را آماده کردم. پس باید یک نفر دیگر را به یک حیوان تبدیل کنم.

 

جوزی مطمئن بود که به هیچ عنوان نمی تواند برادرش را به پیرمرد کوتوله تحویل دهد تا کوتوله طلسم را روی آن انجام دهد.

بنابراین به آهستگی گفت: پس من را تبدیل کنید.

پیرمرد نگاه مهربانانه ای به جوزی کرد و در یک چشم بر هم زدن خودش را به یک حلزون بزرگ تبدیل کرد.

ریش بلند و سفیدش به دور لاکش پیچیده شده بود و چشمانش برق زیبایی می زد.

کوتوله گفت: خیلی هم بد نیست که من یک حلزون بزرگ باشم. اما امیدوارم از این به بعد با برادرت بازی کنی.

این را گفت و از قصر خارج شد و در میان بوته ها ناپدید شد.

جوزی به برادرش نگاه کرد و برادرش هم به او نگاه کرد. هر دو لبخند زیبایی به هم زدند و احساس کردند که یکدیگر را خیلی خیلی دوست دارند.

او می دانست که از این به بعد می تواند با برادرش بسیار سرگرم شود.

فکر کنید و پاسخ دهید

پرنسس جوزی می گفت برادرش را دست ندارد چون او بوی بدی می دهد و مانند تک شاخش نمی تواند سوارش شود. آی این درست است؟

بچه های عزیز شما می دانید حسادت چیست؟ اگر نمی دانید از مامان و بابا سوال کنید.

storyberries

درباره admin

حتما ببینید

داستان «خروس زری پیرهن پری» + دانلود آهنگ قوقولی قوقو سحر شد سیاهی دربدر شد

دقت کرده اید که چطور بعضی قصه ها آن قدر ماندگار می شوند که تا …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *